منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
دراین وبلاگ چه مطالبی بیشتر موردنیاز شما می باشد؟؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
گالری عکس دفاع مقدس


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ساعت و اوقات شرعی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی
تماس بامدیر وب
تماس با ما
ترجمه متن
قرآن آنلاین
مشاهده و دریافت کد
قاب عکس شهدا
درباره ما

این وبلاگ برای شناخت هرچه بیشتر شما عزیزان ازبسیج و شهدای دفاع مقدس در اختیارتان قرار می گردد.

مدیروبلاگ حمیدرضایی

(( سلام بر امام خمینى، اسطوره زمان كه از فیضیه برخاست و كاخ ظلم و ستم فرعونیان را لرزاند و فرو پاشاند. او از سلاله پاك رسول خدا(ص) ،از تبار ابراهیم و از خاندان پیامبران بزرگ الهى است.او از نژاد حسین (ع) ،پاسدار حریم اسلام و تجلى بارز روحانیت اسلام.))

فرازی از وصیت‌نامه
شهید اسدالله بزرگ خانقاه


بسیج لشگر مخلص خداست.
امام خمینی (ره)


کلام شهدا

یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.

شهید مجتبی طبرانی

خاطره
ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

منبع : یادگاران ص 19
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
منتخب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
سایت های مراجع تقلید
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
Online User 

کد گرد شدن دو گوشه عکس

دعای فرج
موضوعات
غدیر چه معنایی دارد؟
رود کوچکی که مقدار کمی آب همواره در آن جاری باشد.
چون در صحرای نزدیک ((جحفه))رود کوچکی وجود داشت آنرا به صحرای غدیر نام نهادند.
چرا سرزمین وجایگاه بیعت مردم باامیرالمومنین با نام غدیر معروف شد؟
بیابان غدیرخم پس از سرزمین ((جحفه))در سه میلی شهر مکه قرار دارد،ودرآنجا رود کوچکی که همیشه جاری بود ،وجود داشت،چون برای اعلام ولایت امام علی علیه السلام وبیعت 120 هزار حاجی از زن ومرد،دوروز درآنجا توقف کردند،ودرآن هوای گرم وکمبود آب،ازآن رود کوچک استفاده کردند،آن حاثه ی بزرگ به نام غدیر معروف شد.
آیا حادثه ی غدیر بانام های دیگر نیز مطرح شده است؟
نام معروف حادثه ی عظیم بیعت عمومی مردم باامام علی علیه السلام،غدیر است.وبانام های دیگری هم نیز مطرح شده است:
یوم اولایه(روز اعلام ولایت)
یوم البیعه(روز بیعت)
یوم الدوح(روز بزرگ،که حادثه ی بزرگی درآن رخ داد،یاروزی که مردم درکنار درختان تنومند صحرای غدیر،از سایه های آن استفاده وبرای خود سایبان درست کردند.)
حادثه ی عظیم غدیر درچه روزی تحقق یافت؟
روزپنجشنبه،سال دهم هجرت،هجدهم ذی الحجه،هشت روز پس ازعید قربان،درصحرای غدیرخم فرمان بیعت عمومی مردم باحضرت امیرالمومنین علیه السلام ازطرف خدا وفرشته ی وحی صادر شد که:
یاایها الرسول بلغ ما انزل الیک
غدیر پس از کدام مراسم دینی شکل گرفت؟
حج تمتع،که مسلمانان کشورهای اسلامی چون شنیدند رسول خدا دراین مراسم شرکت دارد به گونه ای گسترده شرکت کردند وچون آخرین  حج رسول خدا بود آنرا ((حجه الوداع))نامیدند.

غدیر،زلال حقیقتی همیشه جاری است.

شیعه برای غدیر وغدیر،همه چیز شیعه است.

غدیر،نام دیگرشیعه وتشیع است.

شیعه باغدیرمعنا پیدا کرد وماهیت وجودی خود را یافت،چراکه بدون غدیر،شیعه وتشیع معنایی نداشت.

غدیر رمز پایداری،تلاش وکوشش جاودانه عاشقان خداست.

غدیر رمز وراز اکمال دین واتمام نعمت پروردگاری است.

غدیر عله العلل جاودانگی رسالت است.

غدیرعلت اصلی تداوم دین وجاودانگی احکام الهی است.

غدیر ریشه ی تمام فضیلت ها،شرافت ها،ارزش ها وبه تکامل رسیدن هاست.

غدیرعامل اصلی ایثارگری ها،فداشدن ها،شهادت ها،سربردار شدن ها وعاشوراهای مکرر تاریخ است.

چون غدیر سامان یافت،عاشورا تحقق پذیرفت.

وعاشوراییان همیشه ی تاریخ در تداوم خط اسلام ناب وخط ولایت وغدیر،برای پای فشردن درخط غدیر درتداوم وفاداری ها،رعایت عهدو پیمان ها،به استقبال شهادت رفتند وخواهند رفت.

اگرغدیر نبود،عشق می مرد ورسالت ناتمام می ماند وگلوازه های شهادت وایثار بی معنا بود.
و((رسالت))بدون((ولایت))در توطئه های مکرر خناسان فرو می کشید.

آنگاه که رسالت باغدیر همیشه جاری ولایت پیوند خورد،دین الهی کامل شد که فرمود:((الیوم اکملت لکم دینکم))

امروز نیز غدیر باوران عاشق شهادت،ابرقدرت ها را به سقوط کشاندند،ودر عصر تمدن وعصر اسلحه های مدرن واتمی،همه ی سلاح های مدرن را با ایمان وخون،یکجا آبرو بردند وترس را ترساندند ومرگ را خجل کردند،چرا که اینان پیرو امام غدیرند.

امامی که درغدیر،((بیعت عمومی))مسلمانان برای رهبری اوتحقق یافت وامامت او وفرزندان معصومش تا قیامت ورجعت،شناسانده شد،وامت اسلامی با تحقق ولایت به ابدیت پیوند خورد،وعزت وسربلندی مسلمانان جاودانه گردید.وآینده نیز از آنِ امام غدیراست که بادست توانمند غدیریان ِ عاشق ومنتظران تشنه ی زلال حقیقت غدیر،بازسازی خواهد شد.

وزمین بانور پروردگاری روشن خواهد گشت وپس ازطلوع آخرین خورشید ازسلاله ی غدیر،غدیر باوران منتظر درپای رکاب او حاضر شده وبه پاکسازی زمین همت خواهند کرد.

پس،گذشته ی ما باغدیر سامان یافت وامروز وفردای ما،درپرتو غدیر نور می گیرد،معنا پیدا می کند.به امید آنروز که فرزند راستین غدیر،رمزو راز غدیر را برهمگان باز گوید.انشاء الله

بازنویسی شده توسط حمیدرضایی ازکتاب غدیرشناسی چاپ سوم



عید است و غــدیرش ، علی والا است ، علی

دل تشنه عـــــدل است و او دریاست ، علی

جشن است و مبارک ، علی گشته است ، ولی

دنیا همـــه را شادی که مـــــولا است ، علی


بر عید غدیر عید اکبر صلوات / بر چهره ی نورانی حیدر صلوات

بر فاطمه این عید هزاران تبریک / بر یک یک اهل بیت کوثر صلوات . . .

عید غدیر بر شما مبارک



گر خدایی نیست جز رب جلی
لا امیــرالمومنین، الا علــی
عید غدیر مبارک

 

 

غدیر یعنی کسانی که عقب مانده اند برسند
و کسانی که جلو رفته اند برگردند، تا با ولایت حرکت کنند.
عید غدیر خم مبارک باد

 

 



 

((لباس ساده))

داستانهایی اززندگانی شهیدعباس بابایی

اززبان تیمسارخلبان عباس حزین

اززمان دانشجویی نوع لباس پوشیدن عباس،که همیشه ساده وبی پیرایه بود،برای من شگفتی داشت وهمواره درجستوجوی پاسخی مناسب برای آن بودم.

روزی به همراه عباس درجلوگردان پروازی قدم می زدیم.پس ازصحبت های زیادی که داشتیم درمورد فلسفه پوشیدن لباس ساده وبی پیرایه اش ازاو سوال کردم.اودرحالی که صمیمانه دستش را روی شانه ام گذاشته بود گفت:

-هیچ دلم نمی خواست راجع به این قضیه صحبت کنم؛ولی چون اصرار داری تابدانی،برایت می گویم.

پس ازمکثی کوتاه گفت:

-انسان باید غرور ومنیتهای خود را ازمیان بردارد ونفسش راتنبیه کندوازهرچیزی که اورابه رفاه وآسایش مضر می کشاند وعادت می دهد پرهیز کند،تانفس اوتزکیه وپاک شود.مانباید فراموش کنیم که هرچه دراین دنیابه انسان سخت بگذرد درآن دنیاراحت تر است.دیگراینکه تزکیه وسرکوبی هوای نفس موجب خواهد شد تاانسان برای کارهای سخت تروبالاترآمادگی پیدا کند.


سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم.مادرم مهر را بالا گرفته بود تا حداقل یك چیز از این ازدواج از دیدید انها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ كداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت:تا اینجا به اندازه كافی دل مادرت را شكسته ایم! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه كمش را ندارم!راستی نكند یك بار مهریه ات را بخواهی و شرمنده ام كنی! من هم كه نمیخواستم به مادرم بی احترامی شده باشدمهریه پیشنهادی را قبول كردم،ولی همانجا قبل از اینكه وارد سند كنند به اسماعیل بخشیدم. 
شهید اسماعیل دقایقی
منبع : نیمه پنهان ماه4،ص26 و 27

با خدا رابطه برقرار کنید که رابطه با خدا مکمل همه خوبیهاست. 
شهید غلام رضا یزدانی احد آبادی


شادی روح تمام شهدای دفاع مقدس صلوات

((اللهم صل علی محمد وآل محمد))

((در امتحاناتت رفوزه می شوی))

ازبان مرحوم اسماعیل بابایی،پدرشهید بابایی

بعدازظهر یکی ازظهر های پاییزی،که تازه چندماهی ازشروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می گذشت،اورا به محل کارم که دربهداری شهرستان قزوین برده بودم.دراتاق کارم به عباس گفتم:

پسرم پشت این میز بنشین ومشق هایت را بنویس.

سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم وپس از دریافت وبسته بندی،انها را برای جداکردن ونوشتن شماره به اتاق کارم آوردم.روی میز به دنبال مداد می گشتم.دیدم عباس بامداد من مشغول نوشتن مشق است.پرسیدم:

عباس!مداد خودت کجاست؟!

گفت:

درخانه جا گذاشتم.

به او گفتم:

پسرم!این مداد ازاموال اداری است وبااین بایدفقط کارهای اداری انجام داد.اگر مشق هایت راباآن بنویسی،ممکن است درآخر سال رفوزه شوی.

اوچیزی نگفن:چند دقیقه بعد دیدم بی درنگ مشق خود را خط می زد ومداد رابه من برگرداند.


شاگرد بی بضاعت

اززبان مادرشهید بابایی

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

من تعداد هفت فرزند دارم وعباس درمیان فرزندانم((برترین))آنها بود.اوخیلی مهربان وکم توقع بود.باتوجه به این که رسم بود تاهرسال شب عید برای بچه ها لباس نو تهیه شود؛اما عباس هرگز تن به این کار نمی داد.او می گفت:اول برای همه ی برادران وخواهرانم لباس بخریدوچنانچه مبلغی باقی ماند برای من هم چیزی بخرید.به همین خاطرهمیشه هنگام خرید،اولویت رابه خواهران وبرادرانش می داد.او هروقت می دید ما میخواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم،می گفت:همین لباسی که به تن دارم بسیارخوب است.ووقتی که لباسهایش چرک می شد،بی آنکه کسی بداند،خودش میشست وبه تن می کرد.عباس هیچ گاه کفش مناسبی نمی پوشیدوبیشتروقت ها پوتین به پا میکرد.عقیده داشت کهخ پوتین بهتراست ودیرترازکفشهای دیگر پاره می شود.وآنقدرآن را می پوشید تا کف نما می شد.

به خاطر می آورم روزی نام اورا در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند.دایی عباس،که ناظم همان مدرسه بود،ازاین مسئله خیلی ناراحت شد وبه منزل ما آمد.وازما خواست تابه ظاهر ولباس عباس بیشتر رسیدگی کنیم تاآبروی خوانواده حفظ شود.من ازسخنان برادرم متاثر شدم.کمد لباس های عباس را به اونشان دادم وگفتم:

نگاه کن،ببین مابرایش همه چیزخریده ایم؛اما خودش ازآنها استفاده نمی کند.وقتی هم که ازاو می پزسم که چرا لباس نو نمی پوشی؟می گوید:درمدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند ومن نمی خواهم که باپوشیدن این لباسها به آنان فخر فروشی کنم.

شادی روح شهیدسرلشگرعباس بابایی صلوات

رونوشت ازکتاب((پرواز تابی نهایت))چاپ بیستم.توسط حمیدرضایی مدیر وب


((به دنبال ما می دوید وازما پوزش می خواست))

داستانی از زندگانی شهید عباس بابایی

ازبان پرویز سعدی

به نام خداوند بخشنده مهربان

یک روز که درکلاس هشتم درس می خواندیم،هنگام عبوراز محله((چگینی))که ازتوابع شهرستان قزوین است،یکی ازنوجوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا گفت واین باعث شد تابا او دلاویز شویم.مابا عباس سه نفر بودیم ودر برابرمان یک نفر.عباس پیش آمد وبرخلاف انتظار ما،که توقع داشتیم او به یاریمان بیاید،سعی کرد تاما را از یکدیگر جدا کند وبه درگیری پایان دهد.وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید،ناگهان قیافه ای بسیار جدی گرفت ودرجانبداری از طرف مقابل،باما درگیر شد.

من ودوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم،به درگیری خاتمه دادیم وبه نشانه اعتراض،از او قهر کردیم.سپس بی آنکه به او اعتنا کنیم،راهمان را درپیش گرفتیم؛اما اودر طول راه به دنبال ما می دوید وفریاد می زد:

مرا ببخشید؛آخرشما دونفر بودید واین انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید.

 


رضا شانه هایم را تکان داد((مجید,نباید بخوابی))پیشانیم راگذاشته بودم روی زمین.تمام بدنم داغ شده بود.دهانم خشک بود.مطمئن بودم نیم ساعت بیشتر زنده نمی مانم.سرم را بلند کردم ویک دور دشت را نگاه کردم.چشمهایم سیاهی می رفت,انگار همه جا گردو خاک بود.بچه ها افتاده بودند ویکی یکی شهید می شدند,بدون اینکه یک ترکش خورده باشند.خنده های محمود می آمد جلوی چشمم.بغض گلویم را گرفته بود.صدای آب خواستن بچه ها توی گوشم میپیچید((مجید,آب.عبدالمجید,آب))یکی یکی رفتم بالای سرشان.از زمین علف کندم وگذاشتم توی دهانشان.فکر کردم شایدکمی نم بگیرد و فکشان به هم بچسپد.علف ها به جای ریشه پیاز داشت,راحت کنده می شد.توی دهان خودم هم گذاشتم.سرم گیج می رفت.صدای شنی تانک ها نزدیکتر می شد.بلند شدم,رضا هم بلند شد.باهم راه افتادیم.باید برمی گشتیم.رضا یکی دوسال از من کوچک تر بود.به زحمت پایمان را از زمین می کندیم ویک قدم بر می داشتیم.من یکی دو قدم جلو تر از رضا بودم.تیر بار تانک گرفته بود طرفمان.یک دفعه حس کردم کف پایم سوخت.برگشتم,دیدم رضا افتاده روی زمین.رانش تیر خورده بود.چفیه ام را باز کردم وبالای رانش را بستم.دستش را گرفتم وباز راه افتادیم.پانصد متر جلوتر,سمت راست,,یک درخت کُنار بزرگ بود.رفتیم طرف درخت.توی دید نبود.دو سه نفر دیگر هم تشنه وبی حال افتاده بودند آنجا,پای درخت.ماسه ها نم ناک بود.با ته قمقمه زمین را می کندم. یامهدی می گفتم ومی کندم .سرِ ظهر بود سایه ی درخت هم کم بود,آفتاب می خورد توی سرم.تمام بدنم خیس عرق بود.دکمه ی پیراهنم را باز کرده بودم.یکی ازبچه ها می گفت((نکَن.خودت رو خسته تر می کنی))اما من می کندم.گودال تا کمر رسیده بود.حس کردم پاهایم می سوزد.نشستم وپوتینم را در آوردم.پُر از خون بود.پایم راگذاشتم کف گودال که نم داشت وخنک تر بود.نمی توانستم خوب نفس بکشم.دست هایم انگار خشک شده بود.داغ بودم انگار توی بدنم آتش روشن بود.آب میخواستم.دستم را گذاشتم روی پیشانیم، خنک بود.پیشانی بند یامهدی ادرکنی بسته بودم.حس کردم امام زمان نزدیک است وحتما می بیندمان.

فکر می کردم برایمان کمک می فرستند.حتما می فرستند.فکر می کردیم اگر کمک بفرستند حتما می توانیم از بالای تپه ببینیمشان،آخرین امیدمان بود.دونفر قبل از من راه افتادند طرف تپه.رضا همان جا پای درخت ماند.من پابرهنه دنبال آنها میرفتم.پایم را با دست بلند می کردم ویک قدم جلوتر می گذاشتم،مثل اینکه وزنه بسته بودند به پایم.پای تپه یک بوته ی پرپُشت بیابانی بود.سرم راگذاشتم توی سایه اش وخوابم برد.می دانستم نباید بخوابم.توی خواب انگار خودم را صدا می زدم.

شاید چندثانیه گذشت تا بیدار شدم وراه افتادم.به هر مشقتی که بود،از تپه بالا رفتم.آن دوتا قبل از ما رسیده بودند.ازآن بالا،ماشین های ایفا را دیدیم.کنار جاده بچه ها را پیاده می کردند.هفده هجده کیلومتر فاصله بود.نمی شد بهشان برسیم.دوزانو نشسته بودم وتماشا می کردم که یک گلوله خورد کنارم.خوابیدم روی زمین.همان لحظه صدایی آمد.ازپشت تپه های سمت چپ بود.یک بار دیگر،این بار بلند تر و واضح تر.صدای بچه ها خودمان بود.((بیاین،اینجا آب هست))دوباره جان گرفتم.زودتر از بقیه راه افتادم سمت صدا.باید از یک شیب تند می رفتم بالا.پایم تا زانو توی ماسه های داغ فرو می رفت.اسلحه ام را عصا می کردم وخودم را می کشیدم بالا.بالای تپه که رسیدم،هنور همان صدا می آمد((اینجا آب هست.))سرم گیج می رفت.چند قدم رفتم جلو.همه چیز جلوی چشم هایم تاربود.دیدم چند ستون سیاه به من نزدیک می شوند.آن قدر نزدیک شدند که تقریبا افتادم وسطشان.یک هو یکیشان گفت((اِرِمِ سِلا حَک.))

عراقی بودند.شوکه شدم.اسلحه هایشان را گرفته بودند طرفم.یکی دوتاشان آر پی جی داشتند.همین طور جلو می آمدند.هنوز اسلحه دستم بود.وقتی مطمئن شدم نمی توانم کاری کنم،لو له اش را گرفتم وپرتش کردم سمت تپه.یکیشان رفت اسلحه را آورد داد به فرماندهشان که ایستاده بود جلوم.درشت اندام بود. گلن گدن را همان ها می گُشدم؛نکشت.دستش را دراز کرد.لبخند هم میزد.دیدم انگار می خواهد دست بدهد.تعجب کردم.دستم را گرفتم طرفش.دست داد.بغلم کرد وگفت((انت المسلم وانا المسلم.))شیعه بود.دوتا انگشت سبابه اش راگرفته بود کنارهم،یعنی باهم برادریم.زد روی شانه ام واسلحه ام را باخودش برد.تارفت،یکیشان آمد جلو،یقه ام را گرفت وبا غضب گفت((می کشمت.))انگار از فرماندهش می ترسید.زود بلند شد واسلحه اش را گرفت طرفم وگفت((اِرٌفَع اَیدیک.))یعنی دستت را بالا بگیر.گفتم((نمی گیرم.))همان جا نشستم روی زمین.گاهی به شهادت فکر کرده بودم،اما اسارت نه.حالا می خواستند دستم را بگیرم بالای سرم.هرچه گفت،گفتم((دستم بالا نمیاد)).نشسته بودم.تکان نمی خوردم.

فرمانده به یکی از سربازها گفت ببردم پشت تپه.سرباز قدبلند ودرشتی بود.دستم را گرفت وکولم کردوبرد.دست وپا شکسته فارسی حرف می زد.کرد بود،پرسید((بچه کجایی؟))گفتم((شیراز.))آن پشت عراقی ها توی تپه سنگرساخته بودند.من راجلو سنگر گذاشت زمین.همان جا دو سه تا سرباز آمدند جیب هایم را خالی کردند(عطر،مهر،تسبیح ووصیتنامه بچه ها))هر چه داشتم گرفتند.ساعتم راهم باز کردند.پدرم قبل از عید بهم هدیه داده بود.یکیشان داشت به زور انگشترم را در می آورد.دستم را کشیدم وخودم انگشتر را در آوردم ودادم بهش.بعد بردنم پشت سنگر ودست وپایم را بستند.سه چهار نفر دیگر ازبچه ها هم آنجا بودند.تارفتم یکیشان گفت((شرمنده ام برادر.مجبورم کردند.))همان بود که صدا کرده بود وکشیده بودمان این طرف.عراقی ها فهمیده بودند تشنه ایم،کلت را گذاشته بودند رو سرش تاما را صدا کند.برادرش هم آنجا بود.از دستش عصبانی بودم.چیزی نگفتم.تنها کلمه ای که به زبانم می آمد آب بود.تشنگی نمی گذاشت به چیز دیگری فکر کنم.یکی از عراقی ها آمد بالای سرم وگفت((انا طبیب))به پایم که زخمی وخونی بود اشاره می کرد ومی گفت آب برات خوب نیست.همان وقت چندتا سرباز رفتند بالای سقف سنگر ویک ظرف حلبی آب را سرازیر کردند پایین.روی دوزانو بلند شدم وسرم راکشیدم جلو که آب بخورم.نمی شد.آب از روی پیشانی ام سر می خورد ومی ریخت روی لباسم.سرتاپایم خیس شده بود،اما چند قطره بیشتر توی دهانم نریخت.چند دقیقه بعد،دونفری را که بعد از من آمده بودند دنبل صدا،اسیر کردند.

***




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات