تبلیغات
وبلاگ بسج وشهدای کشور - مطالب هفته چهارم شهریور 1393
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
دراین وبلاگ چه مطالبی بیشتر موردنیاز شما می باشد؟؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
گالری عکس دفاع مقدس


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ساعت و اوقات شرعی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی
تماس بامدیر وب
تماس با ما
ترجمه متن
قرآن آنلاین
مشاهده و دریافت کد
قاب عکس شهدا
درباره ما

این وبلاگ برای شناخت هرچه بیشتر شما عزیزان ازبسیج و شهدای دفاع مقدس در اختیارتان قرار می گردد.

مدیروبلاگ حمیدرضایی

(( سلام بر امام خمینى، اسطوره زمان كه از فیضیه برخاست و كاخ ظلم و ستم فرعونیان را لرزاند و فرو پاشاند. او از سلاله پاك رسول خدا(ص) ،از تبار ابراهیم و از خاندان پیامبران بزرگ الهى است.او از نژاد حسین (ع) ،پاسدار حریم اسلام و تجلى بارز روحانیت اسلام.))

فرازی از وصیت‌نامه
شهید اسدالله بزرگ خانقاه


بسیج لشگر مخلص خداست.
امام خمینی (ره)


کلام شهدا

یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.

شهید مجتبی طبرانی

خاطره
ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

منبع : یادگاران ص 19
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
منتخب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
سایت های مراجع تقلید
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
Online User 

کد گرد شدن دو گوشه عکس

دعای فرج
موضوعات

گاهی اوقات انسان، بعضی از واژه ها را به اندازه معنی تحت‌اللفظی‌اش، درک و حس می‌کند و واضح است که آشنایی با آن و فهم از آن برایش محدود است و اما هنگامی می رسد که انسان با آن واژه ها زندگی می کند و روح خود را با روح آن معانی می آمیزاند و آنگاه دیگر محدودیتی نیست که دنیای دیگری است.


 روح را که ز ناپاکی ها بپالایی؛ دل را که ز ناخالصی ها بزدایی؛ راه گشوده ای بسوی وصل، حرکت کرده ای به سوی نور. هجرت، شاید چون پلی باشد در مسیر سیر الی الحق که سالک را پیوندی دوباره دهد باعشق، با خورشید. هجرت فرار است از ظلمت به سوی نور، گذار است از کفر به ایمان، حرکت است از خلق به سوی خالق.

از خویشتن که بگذری؛ منیت ها را که بشکنی؛ خود را در میان هاله ای از انوار الهی حرکت داده ای به سوی آفتاب. هجرت کرده ای بسوی روشنایی؛ به سوی قله های کمال. و این همان مقدمه ای است برای وصل. برای یکی شدن و پیوستن

اگر نشانی ز هجرت و پیوستن بخواهی بیابی؛ شاید دست‌نوشته حک‌شده بر سنگ مزار به خدا پیوسته‌ای، بتواند دستت بگیرد و راه نشانت باشد. آنجا که با توصیفاتش، جلوه ای از اضداد را به نمایش گذاشته و ترسیم کرده است این گذشتن و ندیدن و رسیدن را. خوب بنگر. ببین که چگونه واژه های پر تلالؤش، هنوز هم نورپراکنند..




"…گاهی اوقات انسان ، بعضی از واژه ها را به اندازه معنی تحت اللفظی اش، درک و حس می کند و واضح است که آشنایی با آن و فهم از آن برایش محدود است… و اما هنگامی می رسد که انسان با آن واژه ها زندگی می کند و روح خود را با روح آن معانی می آمیزاند و آنگاه دیگر محدودیتی نیست که دنیای دیگری است؛ حال و هوای دیگری است و بقولی عالمی دیگر… و از جمله آن واژه ها هجرت است و غربت. عجب دنیایی است این دنیای هجرت و غربت که هم تلخ است و هم شیرین، هم غم است و هم شادی، هم درد است و هم درمان، هم دلتنگی است و هم دلگشایی، هم سوز است هم شوق، هم سکوت است و هم فریاد، هم دوری است و هم فراق، هم بی‌قراری است و هم قرار، هم تشویش است و هم آرامش، هم بغض گلوست و هم اشک عاشقانه، هم گوشه انزواست و هم مرکز امتزاج و بالاخره هم بی‌کسی است و هم با صاحب همه کسان بودن… براستی وه که عجب جلوه‌ای دارد این هجرت و غربت…”



زاده ۱۹ تیر سال ۱۳۳۶ بود و مسئول خانه فرهنگ جمهوری اسلامی ایران در هند و سپس در شهر مُلتان پاکستان. در پایان این مأموریت‌ها هم برگه های روزشمار حیات زمینی اش، در دوم اسفند سال ۱۳۷۵ به انتهای خود رسید و زندگی اش در شهر مُلتان پاکستان، به ضرب گلوله گروه تروریستی موسوم به سپاه صحابه در دفتر کارش ختم به روزی‌خواری در جوار الله شد. برای شهید سید محمدعلی رحیمی شهادت دروازه های سخت گشوده شونده‌اش را با گلوله ای بر کتف و پیشانیش به روی وی گشود و نامش تا ابد بر صفحه‌های تاریخ به یادگار ماند ودر این میان جسم خاکی اش به رسم امانت در قطعه ۵۰/ ردیف۱۳/ شماره۱۷ تا روز ظهور تنها امید جهان به خاک سپرده شد

روحش شاد و یادش گرامی...

 


خاطره ای از لحظه ی شهادت شهید حاج حسین خرازی

حاج حسین و راننده اش هر دو ترکش خورده بودند و هر دو هم از راه گلو و سینه مجروح شده بودند. همین طور خون فواره می زد و سر و سینه شان را سرخ می کرد.

با سرعت به سمت حاجی رفتیم تا به او کمک کنیم اما حاجی اجازه نداد و تند تند یا سر و دست اشاره می کرد به راننده اش و می گفت : اول اون! اول اون!

یکی دو تا از بچه ها بلند شدند و رفتند سراغ راننده ، لب های حاجی می جنبید : اون امانته دست من ...

بی هوش شد و بعد از آن من دیگر ندیدمش ، حسین پرواز کرد ...

به نقل از یکی از همرزمان شهید خرازی

 


خاطرات رئیس دفتر صدام از شب عملیات کربلای 5 

ویژگی این عملیات و از همه مهمتر اخلاص رزمندگان بود. شاید بتوان گفت این عملیات سخت ترین عملیات طول جنگ بود

 عملیات کربلای پنج به فاصله کمی از عملیات کربلای 4 در تاریخ  19/10/1365 که طولانی ترین عملیات دوران هشت سال دفاع مقدس به مدت 70 روز با رمز  یا زهرا (سلام الله علیها) در محورهای منطقه عمومی شرق بصره- سراسر محور جنوبی جنگ با  اهداف  انهدام ماشین جنگی دشمن وگشودن راه برای سرنوشت جنگ طولانی و پاسخ به انتظارات مردم و تهدید شهر بصره به عنوان گلوگاه عراق توسط ((لشکر14 امام حسین (ع)،لشکر 27محمدرسول الله(ص)،سپاه بدر،لشگر 41ثار الله،تیپ قمر از چهار محال بختیاری،قرارگاه نجف وقرارگاه قدس صورت گرفت.))

 


منور که آمد بالا,صورتم را چسپاندم به زمین.بعداز پنج شش ساعت پیاده روی توی تاریکی,توی تاریکی گم شده بودیم ومانده بودیم وسط بیابان.بی سیم چی پشت هم تماس میگرفت وگوشی رامی داد به فرمانده.ازخستگی خوابم برد.نفهمیدم چه قدرطول کشید تا بچه ها راه را پیدا کردند.وقتی بیدارشدم سروصورتم پر از مورچه بود.توی تاریکی سرم راگذاشته بودم روی لانه ی مورچه ها,از این مورچه های بزرگ وسیاه.

وقتی رسیدیم خط,هوا روشن شده بود وبدون اینکه بخواهیم درگیری شروع شد.اول آر پی جی زن ها رفتند جلو,ماهم پشت سرشان,عراقی هاهم کشیدند عقب.همان وقت هم توی شلمچه عملیات بیت المقدس راشروع کرده بودندوما باید اینجا عراقی هارا سرگرم می کردیم.دو سه ساعت همینطور پیش رفتیم. کم کم آبمان تمام شد.هم خسته بودیم هم تشنه.تانک های عراقی از دوطرف کشیدند جلو,دورتادورمان را گرفتند.تمام دشت صدای شنی تانک بود وگلوله وآتش.آنقدر جلو آمدند که یکی یکی هدف گرفتندمان.هوا گرم بود خیلی گرم.زمین ماسه بادی بود وپا تویش فرو می رفت و سخت راه می رفتیم. بی سیم چی افتاد.بی سیم را از کولش در آورد,نفس نفس میزد.مهدی دروگر سرش ترکش خورده بود,باز آر پی جی انداخته بود دوشش وهمین طور میرفت جلو که تیر خورد توی کمرش.آرام چرخید وچرخید تا پاهایش شل شد وافتاد زمین.همان لحظه گلوله تانک خورد وسط ده دوازده نفر از بچه ها.تنها چیزی که دیدم دود وآتش بود.فقط یک نفر از بینشان بلند شد.سر تاپاش خونی بود و الله اکبر می گفت.علی دامن افشان نزدیک من راه میرفت,یک هو تیرخورد.بلند گفت:مادر,وافتاد روی زمین.هرچه اطراف را نگاه میکردم,فرمانده را نمی دیدم.جنازه بی سر یکی افتاده بود نزدیک علی.صحنه ها باورم نمیشد,به چشم خودم می دیدمشان,اما باورم نمی شد.جلوتر ناصر افتاده بود روی زمین.لباسی که من بهش داده بودم تنش بود.دویدم طرفش.چشمانش بسته بود.زیر لب ناله می کرد,آب می خواست.ترکش ریز خورده بود به پیشانیش وخون دلمه شده بود زیر پوستش.سرش را گذاشتم روی پایم.ناصر پسر خاله ی عبدالله اصداقی بود که چند ماه پیش شهید شده بود.توی گوشش گفتم صبر کن.الان عبدالله میاد.باهاش حرف میزدم,یک هو خون پیشانیش پاشید توی صورتم وشهید شد.حال بدی بود.سرش راگذاشتم زمین وبلند شدم.

دشت خالی بود.بچه ها حمله کرده بودند طرف تانکر آب عراقی ها.محمود دوزانو نشسته بودو نگاهشان می کرد.صورتش سرخ شده بودو نفس نفس می زد.دستش را گرفتیم.بلند شد وراه افتادیم.پاگون لباس را گرفته بود وبه زحمت خودش را می کشید.بچه ها که رسیدند به تانکر,عراقی ها بستندشان به رگبار.یکی یکی روی تانکر شهید می شدند.تانکر سوراخ شده بود وآبش می ریخت روی زمین وصاف توی ماسه بادی ها می رفت.دیشب قول داده بودیم به هم که هرکس شهید شد بالای سرش آیت الکرسی بخوانیم.حالا صدای آیت الکرسی بچه ها می پیچید توی تانکر وبعد توی دشت.الله لا اله الا هو الحی القیوم.تا ته دلم می لرزید از این صدا,انگار که خود وحی باشد.ته تانکر کمی آب وگل مانده بود.مثل ارده بود.یک لیوان پیدا کردم وتوانستم به اندازه ی ته لیوان از همان آب وگل بریزیم تویش.لیوان کرفتم جلوی دهان محمود((محمود,آب))سرش را برگرداند.خودش را کشیده بود طرف قبله و((و ان یکاد))میخواند.هرچه کردم آب نخورد.چند دقیقه بالای سرش نشستم.وقتی بلند شدم چشمهایش بسته بود ولب هایش دیگر تکان نمی خورد.پیشانیش را بوسیدم.اسلحه ام را گذاشتم کنارش واسلحه او را برداشتم.


مادرم پیراهن گل دار پوشیده بود,باروسری سرمه ای.نشسته بودکنار باغچه وبرایم روی تخت آهنی کنارحوض,نان وبرگ نعناع گذاشته بود ویک فنجان سرکه,مثل وقتی که ازمدرسه برمیگشتم اما لباس اردوگاه تنم بود وپشت لباسم درشت نوشته بودpw.انگار من را نمیدید.نشسته بود وبه درخت لیمو پایین نخل میرسید.,همان که قبل ازآمدن,پیوند نارنج زده بودم.حس کردم گریه می کند.بلندشدم برایش یک لقمه نان ونعناع ببرم,یک دفعه صدای اذان پیچید توی حیاط.وقت اذان نبود.ترسیدم.باید برمیگشتم.خداحافظ گفتم ورفتم سمت در.مادربلند شد وآمد دنبالم.سرفه می کرد.دستم راگرفت.بادلخوری پرسید:((کجا میروی مجید؟))گفتم :((اردوگاه.))
چشمم راکه باز کردم اردوگاه بودم.یگی ازبچه ها ایستاده بود وسط آسایشگاه واذان میگفت.بلند شدم وکاغذ نامه را از زیر پتو برداشتم.تا ظهر باید پسش میدادم,اما هنوز نمیدانستم روی این کاغذ آرم دار صلیب چه بنویسم.شاید مادر فکر می کرد شهید شده ام.صورتش می آمد جلوی چشم هایم.دلخور ونگران نگاهم میکرد,مثل وقتی که از نخل وسط حیاط بالا می رفتم.خودکار را برداشتم واول خط نوشتم((مادر,از تشنگی اسیر شدم...))

ما همسایه ی خدا بودیم شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری . 

اما من تو را خوب می شناسم .

ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و

زیر بال فرشته ها قایم می شدی.

و من همه ی آسمان را به دنبالت میگشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی.

توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای انگشت های نازکت می چکید .

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.یادت می آید؟

گاهی شیطنت میکردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می

کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت:

همین که پایتان به زمین برسد  ، می دانم چه طور از راه به درتان کنم.

تو،شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و

شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در

آغوش نور به خواب می رفتی.اما همیشه خواب زمین را می دیدی .

آرزویی رویا های تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . و

همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت

آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های دیگر هم ؛ ما به دنیا آمدیم و

همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه

همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم

دوست من ، همبازی بهشتی ام ! نمی دانی دلم برایت چه قدر تنگ شده .

هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو

تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو ،

از دلت شروع کن.شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.