شاگرد بی بضاعت

اززبان مادرشهید بابایی

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

من تعداد هفت فرزند دارم وعباس درمیان فرزندانم((برترین))آنها بود.اوخیلی مهربان وکم توقع بود.باتوجه به این که رسم بود تاهرسال شب عید برای بچه ها لباس نو تهیه شود؛اما عباس هرگز تن به این کار نمی داد.او می گفت:اول برای همه ی برادران وخواهرانم لباس بخریدوچنانچه مبلغی باقی ماند برای من هم چیزی بخرید.به همین خاطرهمیشه هنگام خرید،اولویت رابه خواهران وبرادرانش می داد.او هروقت می دید ما میخواهیم برای او لباس نو تهیه کنیم،می گفت:همین لباسی که به تن دارم بسیارخوب است.ووقتی که لباسهایش چرک می شد،بی آنکه کسی بداند،خودش میشست وبه تن می کرد.عباس هیچ گاه کفش مناسبی نمی پوشیدوبیشتروقت ها پوتین به پا میکرد.عقیده داشت کهخ پوتین بهتراست ودیرترازکفشهای دیگر پاره می شود.وآنقدرآن را می پوشید تا کف نما می شد.

به خاطر می آورم روزی نام اورا در لیست دانش آموزان بی بضاعت نوشته بودند.دایی عباس،که ناظم همان مدرسه بود،ازاین مسئله خیلی ناراحت شد وبه منزل ما آمد.وازما خواست تابه ظاهر ولباس عباس بیشتر رسیدگی کنیم تاآبروی خوانواده حفظ شود.من ازسخنان برادرم متاثر شدم.کمد لباس های عباس را به اونشان دادم وگفتم:

نگاه کن،ببین مابرایش همه چیزخریده ایم؛اما خودش ازآنها استفاده نمی کند.وقتی هم که ازاو می پزسم که چرا لباس نو نمی پوشی؟می گوید:درمدرسه شاگردانی هستند که وضع مالی خوبی ندارند ومن نمی خواهم که باپوشیدن این لباسها به آنان فخر فروشی کنم.

شادی روح شهیدسرلشگرعباس بابایی صلوات

رونوشت ازکتاب((پرواز تابی نهایت))چاپ بیستم.توسط حمیدرضایی مدیر وب