((به دنبال ما می دوید وازما پوزش می خواست))

داستانی از زندگانی شهید عباس بابایی

ازبان پرویز سعدی

به نام خداوند بخشنده مهربان

یک روز که درکلاس هشتم درس می خواندیم،هنگام عبوراز محله((چگینی))که ازتوابع شهرستان قزوین است،یکی ازنوجوانان آنجا بی جهت به ما ناسزا گفت واین باعث شد تابا او دلاویز شویم.مابا عباس سه نفر بودیم ودر برابرمان یک نفر.عباس پیش آمد وبرخلاف انتظار ما،که توقع داشتیم او به یاریمان بیاید،سعی کرد تاما را از یکدیگر جدا کند وبه درگیری پایان دهد.وقتی تلاش خود را بی نتیجه دید،ناگهان قیافه ای بسیار جدی گرفت ودرجانبداری از طرف مقابل،باما درگیر شد.

من ودوستم که از حرکت عباس به خشم آمده بودیم،به درگیری خاتمه دادیم وبه نشانه اعتراض،از او قهر کردیم.سپس بی آنکه به او اعتنا کنیم،راهمان را درپیش گرفتیم؛اما اودر طول راه به دنبال ما می دوید وفریاد می زد:

مرا ببخشید؛آخرشما دونفر بودید واین انصاف نبود که یک نفر را کتک بزنید.