رضا شانه هایم را تکان داد((مجید,نباید بخوابی))پیشانیم راگذاشته بودم روی زمین.تمام بدنم داغ شده بود.دهانم خشک بود.مطمئن بودم نیم ساعت بیشتر زنده نمی مانم.سرم را بلند کردم ویک دور دشت را نگاه کردم.چشمهایم سیاهی می رفت,انگار همه جا گردو خاک بود.بچه ها افتاده بودند ویکی یکی شهید می شدند,بدون اینکه یک ترکش خورده باشند.خنده های محمود می آمد جلوی چشمم.بغض گلویم را گرفته بود.صدای آب خواستن بچه ها توی گوشم میپیچید((مجید,آب.عبدالمجید,آب))یکی یکی رفتم بالای سرشان.از زمین علف کندم وگذاشتم توی دهانشان.فکر کردم شایدکمی نم بگیرد و فکشان به هم بچسپد.علف ها به جای ریشه پیاز داشت,راحت کنده می شد.توی دهان خودم هم گذاشتم.سرم گیج می رفت.صدای شنی تانک ها نزدیکتر می شد.بلند شدم,رضا هم بلند شد.باهم راه افتادیم.باید برمی گشتیم.رضا یکی دوسال از من کوچک تر بود.به زحمت پایمان را از زمین می کندیم ویک قدم بر می داشتیم.من یکی دو قدم جلو تر از رضا بودم.تیر بار تانک گرفته بود طرفمان.یک دفعه حس کردم کف پایم سوخت.برگشتم,دیدم رضا افتاده روی زمین.رانش تیر خورده بود.چفیه ام را باز کردم وبالای رانش را بستم.دستش را گرفتم وباز راه افتادیم.پانصد متر جلوتر,سمت راست,,یک درخت کُنار بزرگ بود.رفتیم طرف درخت.توی دید نبود.دو سه نفر دیگر هم تشنه وبی حال افتاده بودند آنجا,پای درخت.ماسه ها نم ناک بود.با ته قمقمه زمین را می کندم. یامهدی می گفتم ومی کندم .سرِ ظهر بود سایه ی درخت هم کم بود,آفتاب می خورد توی سرم.تمام بدنم خیس عرق بود.دکمه ی پیراهنم را باز کرده بودم.یکی ازبچه ها می گفت((نکَن.خودت رو خسته تر می کنی))اما من می کندم.گودال تا کمر رسیده بود.حس کردم پاهایم می سوزد.نشستم وپوتینم را در آوردم.پُر از خون بود.پایم راگذاشتم کف گودال که نم داشت وخنک تر بود.نمی توانستم خوب نفس بکشم.دست هایم انگار خشک شده بود.داغ بودم انگار توی بدنم آتش روشن بود.آب میخواستم.دستم را گذاشتم روی پیشانیم، خنک بود.پیشانی بند یامهدی ادرکنی بسته بودم.حس کردم امام زمان نزدیک است وحتما می بیندمان.

فکر می کردم برایمان کمک می فرستند.حتما می فرستند.فکر می کردیم اگر کمک بفرستند حتما می توانیم از بالای تپه ببینیمشان،آخرین امیدمان بود.دونفر قبل از من راه افتادند طرف تپه.رضا همان جا پای درخت ماند.من پابرهنه دنبال آنها میرفتم.پایم را با دست بلند می کردم ویک قدم جلوتر می گذاشتم،مثل اینکه وزنه بسته بودند به پایم.پای تپه یک بوته ی پرپُشت بیابانی بود.سرم راگذاشتم توی سایه اش وخوابم برد.می دانستم نباید بخوابم.توی خواب انگار خودم را صدا می زدم.

شاید چندثانیه گذشت تا بیدار شدم وراه افتادم.به هر مشقتی که بود،از تپه بالا رفتم.آن دوتا قبل از ما رسیده بودند.ازآن بالا،ماشین های ایفا را دیدیم.کنار جاده بچه ها را پیاده می کردند.هفده هجده کیلومتر فاصله بود.نمی شد بهشان برسیم.دوزانو نشسته بودم وتماشا می کردم که یک گلوله خورد کنارم.خوابیدم روی زمین.همان لحظه صدایی آمد.ازپشت تپه های سمت چپ بود.یک بار دیگر،این بار بلند تر و واضح تر.صدای بچه ها خودمان بود.((بیاین،اینجا آب هست))دوباره جان گرفتم.زودتر از بقیه راه افتادم سمت صدا.باید از یک شیب تند می رفتم بالا.پایم تا زانو توی ماسه های داغ فرو می رفت.اسلحه ام را عصا می کردم وخودم را می کشیدم بالا.بالای تپه که رسیدم،هنور همان صدا می آمد((اینجا آب هست.))سرم گیج می رفت.چند قدم رفتم جلو.همه چیز جلوی چشم هایم تاربود.دیدم چند ستون سیاه به من نزدیک می شوند.آن قدر نزدیک شدند که تقریبا افتادم وسطشان.یک هو یکیشان گفت((اِرِمِ سِلا حَک.))

عراقی بودند.شوکه شدم.اسلحه هایشان را گرفته بودند طرفم.یکی دوتاشان آر پی جی داشتند.همین طور جلو می آمدند.هنوز اسلحه دستم بود.وقتی مطمئن شدم نمی توانم کاری کنم،لو له اش را گرفتم وپرتش کردم سمت تپه.یکیشان رفت اسلحه را آورد داد به فرماندهشان که ایستاده بود جلوم.درشت اندام بود. گلن گدن را همان ها می گُشدم؛نکشت.دستش را دراز کرد.لبخند هم میزد.دیدم انگار می خواهد دست بدهد.تعجب کردم.دستم را گرفتم طرفش.دست داد.بغلم کرد وگفت((انت المسلم وانا المسلم.))شیعه بود.دوتا انگشت سبابه اش راگرفته بود کنارهم،یعنی باهم برادریم.زد روی شانه ام واسلحه ام را باخودش برد.تارفت،یکیشان آمد جلو،یقه ام را گرفت وبا غضب گفت((می کشمت.))انگار از فرماندهش می ترسید.زود بلند شد واسلحه اش را گرفت طرفم وگفت((اِرٌفَع اَیدیک.))یعنی دستت را بالا بگیر.گفتم((نمی گیرم.))همان جا نشستم روی زمین.گاهی به شهادت فکر کرده بودم،اما اسارت نه.حالا می خواستند دستم را بگیرم بالای سرم.هرچه گفت،گفتم((دستم بالا نمیاد)).نشسته بودم.تکان نمی خوردم.

فرمانده به یکی از سربازها گفت ببردم پشت تپه.سرباز قدبلند ودرشتی بود.دستم را گرفت وکولم کردوبرد.دست وپا شکسته فارسی حرف می زد.کرد بود،پرسید((بچه کجایی؟))گفتم((شیراز.))آن پشت عراقی ها توی تپه سنگرساخته بودند.من راجلو سنگر گذاشت زمین.همان جا دو سه تا سرباز آمدند جیب هایم را خالی کردند(عطر،مهر،تسبیح ووصیتنامه بچه ها))هر چه داشتم گرفتند.ساعتم راهم باز کردند.پدرم قبل از عید بهم هدیه داده بود.یکیشان داشت به زور انگشترم را در می آورد.دستم را کشیدم وخودم انگشتر را در آوردم ودادم بهش.بعد بردنم پشت سنگر ودست وپایم را بستند.سه چهار نفر دیگر ازبچه ها هم آنجا بودند.تارفتم یکیشان گفت((شرمنده ام برادر.مجبورم کردند.))همان بود که صدا کرده بود وکشیده بودمان این طرف.عراقی ها فهمیده بودند تشنه ایم،کلت را گذاشته بودند رو سرش تاما را صدا کند.برادرش هم آنجا بود.از دستش عصبانی بودم.چیزی نگفتم.تنها کلمه ای که به زبانم می آمد آب بود.تشنگی نمی گذاشت به چیز دیگری فکر کنم.یکی از عراقی ها آمد بالای سرم وگفت((انا طبیب))به پایم که زخمی وخونی بود اشاره می کرد ومی گفت آب برات خوب نیست.همان وقت چندتا سرباز رفتند بالای سقف سنگر ویک ظرف حلبی آب را سرازیر کردند پایین.روی دوزانو بلند شدم وسرم راکشیدم جلو که آب بخورم.نمی شد.آب از روی پیشانی ام سر می خورد ومی ریخت روی لباسم.سرتاپایم خیس شده بود،اما چند قطره بیشتر توی دهانم نریخت.چند دقیقه بعد،دونفری را که بعد از من آمده بودند دنبل صدا،اسیر کردند.

***