منور که آمد بالا,صورتم را چسپاندم به زمین.بعداز پنج شش ساعت پیاده روی توی تاریکی,توی تاریکی گم شده بودیم ومانده بودیم وسط بیابان.بی سیم چی پشت هم تماس میگرفت وگوشی رامی داد به فرمانده.ازخستگی خوابم برد.نفهمیدم چه قدرطول کشید تا بچه ها راه را پیدا کردند.وقتی بیدارشدم سروصورتم پر از مورچه بود.توی تاریکی سرم راگذاشته بودم روی لانه ی مورچه ها,از این مورچه های بزرگ وسیاه.

وقتی رسیدیم خط,هوا روشن شده بود وبدون اینکه بخواهیم درگیری شروع شد.اول آر پی جی زن ها رفتند جلو,ماهم پشت سرشان,عراقی هاهم کشیدند عقب.همان وقت هم توی شلمچه عملیات بیت المقدس راشروع کرده بودندوما باید اینجا عراقی هارا سرگرم می کردیم.دو سه ساعت همینطور پیش رفتیم. کم کم آبمان تمام شد.هم خسته بودیم هم تشنه.تانک های عراقی از دوطرف کشیدند جلو,دورتادورمان را گرفتند.تمام دشت صدای شنی تانک بود وگلوله وآتش.آنقدر جلو آمدند که یکی یکی هدف گرفتندمان.هوا گرم بود خیلی گرم.زمین ماسه بادی بود وپا تویش فرو می رفت و سخت راه می رفتیم. بی سیم چی افتاد.بی سیم را از کولش در آورد,نفس نفس میزد.مهدی دروگر سرش ترکش خورده بود,باز آر پی جی انداخته بود دوشش وهمین طور میرفت جلو که تیر خورد توی کمرش.آرام چرخید وچرخید تا پاهایش شل شد وافتاد زمین.همان لحظه گلوله تانک خورد وسط ده دوازده نفر از بچه ها.تنها چیزی که دیدم دود وآتش بود.فقط یک نفر از بینشان بلند شد.سر تاپاش خونی بود و الله اکبر می گفت.علی دامن افشان نزدیک من راه میرفت,یک هو تیرخورد.بلند گفت:مادر,وافتاد روی زمین.هرچه اطراف را نگاه میکردم,فرمانده را نمی دیدم.جنازه بی سر یکی افتاده بود نزدیک علی.صحنه ها باورم نمیشد,به چشم خودم می دیدمشان,اما باورم نمی شد.جلوتر ناصر افتاده بود روی زمین.لباسی که من بهش داده بودم تنش بود.دویدم طرفش.چشمانش بسته بود.زیر لب ناله می کرد,آب می خواست.ترکش ریز خورده بود به پیشانیش وخون دلمه شده بود زیر پوستش.سرش را گذاشتم روی پایم.ناصر پسر خاله ی عبدالله اصداقی بود که چند ماه پیش شهید شده بود.توی گوشش گفتم صبر کن.الان عبدالله میاد.باهاش حرف میزدم,یک هو خون پیشانیش پاشید توی صورتم وشهید شد.حال بدی بود.سرش راگذاشتم زمین وبلند شدم.

دشت خالی بود.بچه ها حمله کرده بودند طرف تانکر آب عراقی ها.محمود دوزانو نشسته بودو نگاهشان می کرد.صورتش سرخ شده بودو نفس نفس می زد.دستش را گرفتیم.بلند شد وراه افتادیم.پاگون لباس را گرفته بود وبه زحمت خودش را می کشید.بچه ها که رسیدند به تانکر,عراقی ها بستندشان به رگبار.یکی یکی روی تانکر شهید می شدند.تانکر سوراخ شده بود وآبش می ریخت روی زمین وصاف توی ماسه بادی ها می رفت.دیشب قول داده بودیم به هم که هرکس شهید شد بالای سرش آیت الکرسی بخوانیم.حالا صدای آیت الکرسی بچه ها می پیچید توی تانکر وبعد توی دشت.الله لا اله الا هو الحی القیوم.تا ته دلم می لرزید از این صدا,انگار که خود وحی باشد.ته تانکر کمی آب وگل مانده بود.مثل ارده بود.یک لیوان پیدا کردم وتوانستم به اندازه ی ته لیوان از همان آب وگل بریزیم تویش.لیوان کرفتم جلوی دهان محمود((محمود,آب))سرش را برگرداند.خودش را کشیده بود طرف قبله و((و ان یکاد))میخواند.هرچه کردم آب نخورد.چند دقیقه بالای سرش نشستم.وقتی بلند شدم چشمهایش بسته بود ولب هایش دیگر تکان نمی خورد.پیشانیش را بوسیدم.اسلحه ام را گذاشتم کنارش واسلحه او را برداشتم.