مادرم پیراهن گل دار پوشیده بود,باروسری سرمه ای.نشسته بودکنار باغچه وبرایم روی تخت آهنی کنارحوض,نان وبرگ نعناع گذاشته بود ویک فنجان سرکه,مثل وقتی که ازمدرسه برمیگشتم اما لباس اردوگاه تنم بود وپشت لباسم درشت نوشته بودpw.انگار من را نمیدید.نشسته بود وبه درخت لیمو پایین نخل میرسید.,همان که قبل ازآمدن,پیوند نارنج زده بودم.حس کردم گریه می کند.بلندشدم برایش یک لقمه نان ونعناع ببرم,یک دفعه صدای اذان پیچید توی حیاط.وقت اذان نبود.ترسیدم.باید برمیگشتم.خداحافظ گفتم ورفتم سمت در.مادربلند شد وآمد دنبالم.سرفه می کرد.دستم راگرفت.بادلخوری پرسید:((کجا میروی مجید؟))گفتم :((اردوگاه.))
چشمم راکه باز کردم اردوگاه بودم.یگی ازبچه ها ایستاده بود وسط آسایشگاه واذان میگفت.بلند شدم وکاغذ نامه را از زیر پتو برداشتم.تا ظهر باید پسش میدادم,اما هنوز نمیدانستم روی این کاغذ آرم دار صلیب چه بنویسم.شاید مادر فکر می کرد شهید شده ام.صورتش می آمد جلوی چشم هایم.دلخور ونگران نگاهم میکرد,مثل وقتی که از نخل وسط حیاط بالا می رفتم.خودکار را برداشتم واول خط نوشتم((مادر,از تشنگی اسیر شدم...))