در خلوت خانه

هرگز فكر نمی‌كرد روزی پدرِ شهید باشد. به نظرش انگار همین دیروز بود. وقتی از ده راهی تهران شده بودند. اگر آرزویی هم در سر می‌پروراند، به ذهنش هم نمی‌رسید، كه آرزوهای دور و درازش روزی در شعله‌های جنگ، اینجور دگرگونه شود. آرزوهایی كه برای تك و تنها پسرش داشت و برای آینده همو بود كه راهی پایتخت شده بود. حالا پیرمرد در خلوت خانه، همه دلخوشیش در این دنیا، نجواهایش با پسرش است. پسر شهیدش، تا قصة غصه‌هایش را فقط با قاب عكس خندان او در میان بگذارد.

كار روزانه‌اش شده تا جلوی قاب عكس كمال بایستد و بگوید: "سلام باباجان. خوش به حال خودت كه به آرزویت رسیدی. شكر خدا كه عاقبت به خیر شدی. كمال جان پسرم یادت می‌آید آن روزها را. نگاه‌های مردم را منظورم است. به یاد داری نگاه‌های تحقیر آمیزشان را؟ اما حالا به احترام تو به خاطر خون پاك خودت، به عوض آن نگاه‌های محقرشان دیگر به دیده احترام نگاهم می‌كنند".

604.jpg

پیرمرد سال‌هاست كه در خلوت خانه با كمالش خلوت می‌كند و به نجوا می‌پردازد. اشك چشم‌هایش سرازیر می‌شود و از ورای زلال اشك‌هایش، دوران كودكی او مقابل نظرش مجسم می‌شود. آن چهرة نورانیش را كه آن وقت‌ها می‌پنداشت، به خاطر علاقه زیاده از حد خودش است به تك فرزندش. اما حالا كه فكر می‌كند، آن نوری كه در جبین او می‌انگاشت، تنها از محبت پدری نبوده است. در این موقع‌ها دوباره رو می‌كند به قاب عكس پسر و با احترام بیشتری می‌گوید: "حقیقتا كه تو نورانی بودی پسرم. نوری كه خدا به خاطر شهادتت، از آن دوران در چهره‌ات به ودیعه گذاشته بود. حالا می‌فهمم كه خدا تو را برای خودش خلق كرده بود. خوشا به سعادتت كه عاقبت به خیر شدی و محض خاطر شهادت تو بود كه من هم حالا در بین مردم محل برای خودم صاحب عزت و احترامی هستم". پیرمرد هرگاه به گذشته‌ها می‌اندیشد، پوزخندی به دنیا می‌زند. پوزخند به مردمی كه آن زمان به تحقیر و حالا با احترام و عزت و شاید فردا به گونه‌ای دیگر بنگرندش!.