ای آخرین توسل سبز دعای ما


آیا نمیرسد به حضورت دعای ما؟


شنبه،دوباره شنبه، دوباره سه نقطه چین…


بی تو چه زود میگذرد هفته های ما...


***


دارد زمان آمدنت دیر می شود ...


دارد جوان سینه زنت پیر می شود ...


تقصیر گریه های غریبانه شماست ...


دنیا غروب جمعه چه دلگیر می شود...


***

غروب جمکران


هر شب یتیم توست دل جمکرانی ام
جانم به لب رسیده بیا یار جانی ام
از باد ها نشانی تان را گرفته ام
عمری است عاجزانه پی آن نشانی ام
طی شد جوانی من و رؤیت نشد رخت
" شرمنده جوانی از این زندگانیم"
با من بگو که خیمه کجا می کنی به پا
آخر چرا به خاک سیه می نشانی ام
در این دهه اگر چه صدایت گرفته است
یک شب بخوان به صوت خوش آسمانی ام
در روضه احتمال حضورت قوی تر است
شاید به عشق نام عمویت بخوانی ام
هم پیر قد خمیدگی زینب توام 
هم داغدار آن دو لب خیزرانی ام
این روزها که حال مرا درک می کنی
بگذار دست بر دل آتشفشانی ام
در به دری برای غلام تو خوب نیست
تأیید کن که نوکر صاحب زمانی ام

***

من از اشکی که میریزد زچشم یار میترسم


 


از آن روزی که اربابم شود بیمار میترسم


 


رها کن صحبت یعقوب و دوری و غم فرزند


 


من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم


 


همه گویند این جمعه بیا ! اما درنگی کن


 


از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم ...


***


هر کجا سلطان بود دورش سپاه و لشکر است


پس چرا سلطان خوبان بی سپاه و لشکر است؟


با خبر باشید ای منتظران ظهور


بهترین سلطان عالم بی سپاه و لشکر است


 ***


به نام رب مهدی لب گشایم 


سرود غیبتش را می سرایم


سخن از غربت مهدی زهراست


سخن از بی وفایی من و ماست


غم مهدی غمی جانكاه باشد


از آن كمتر كسی آگاه باشد


كجا یوسف چنین زندان كشیده؟


كجا یعقوب این هجران كشیده ؟


هزار و یكصد و هفتاد سال است


كه می داند،كه مولا در چه حال است ؟


فدای غربتش یاور ندارد


به این غربت كسی باور ندارد


به غیبت سوز و اشك و آه دارد


چو جد خویش سر در چاه دارد


تو گویی خار در چشمش نشسته


دلش از غفلت شیعه شكسته


قسم بر صورت زهرا كه نیلی است


به رخساری كه آزرده ز سیلی است


در این غم اشك آل الله جار ی است


حدیث قرن ها چشم انتظاری است


به مهدی عرصه عالم چو تنگ است


چنین غفلت برای شیعه ننگ است


همه كردیم مهدی را فراموش


رسد هل من معین همواره بر گوش


به سینه سوز هجرانش نداریم


خبر از اشك چشمانش نداریم


ولی اندوه او بر ما گران است


دعا گوی تمام شیعیان است


بیا هجرت كنیم اینك به سویش


رویم العفو گویان رو به سویش


ز رنج غربتش یادی نمائیم


امام خویش را یاری نمائیم


بیا زهرای اطهر شاد سازیم


ز زندان یوسفش آزاد سازیم


خدایا پرچمش را باز گردان


به زهرا یوسفش را باز گردان


خداوندا ظهورش دیر گردید


بسا عاشق در این ره پیر گردید


خدایا دشمنانش خوار فرما


ذلیل و جمله بی مقدار فرما


بیا غیر از تو ما منجی نداریم


اگر آیی دگر رنجی نداریم


بیا ما را سعادتمند گردان


رها از هر چه قید و بند گردان


همه عالم فدای تار مویت


نگاه عالمی باشد به سویت


 


امید فاطمه برگرد برگرد


                          برگرد.... برگرد .....


***


هر جـمعه کــه میــگذرد از کـنـار مـن


                          افــزوده مــیشود بـه تب انتـــظار مـن


هر صبحدم که میدمد از مشرق آفتاب


                        دارم امـیــــد اینکــه بیــاید نـگـار مــن


عمــرم کــفاف دیـدن روی تــرا نـــداد


                        باشـد که بـعد من گذری بر مـزار من


***


زمین گهواره كابوسهای تلخ انسان بود


 

زمان چون كودكی در كوچه های خواب حیران بود



خدا در ازدحام ناخدایان جهالت گم



جهان در اضطراب و ترس در آغوش هذیان بود



صدا در كوچه های گیج می پیچید بی حاصل



سكوتی هرزه سرگردان صحرا و بیابان بود



نمی رویید در چشمی به جز تردید و وهم و شك



یقین تنها سرابی در شكارستان شیطان بود



شبی رؤیای دور آسمان در هیأت مردی



به رغم فتنه های پیش رو در خاك مهمان بود



جهان با نامش از رنگ و صدا سیراب شد آخر



«محمد» واپسین پیغمبر خورشید و باران بود


***


باور بکن این شهر جای زندگی نیست  تا ناخدایانند جای بندگی نیست 

ایـن تـیره دلها از شقـایق سـر بـریدند   ایـنها بـرای آخـرت ذلـت خـریدند  

دیندارهای  شهر ما در خواب رفتند  اهل نماز و عشق  بازی ها  رفتند

دیگر کسی اهل دعا اهل صفا نیست  دیگر کسی دنبال مردان خدا نیست 

چشمی دگر از ترس داور غرق نم نیست  بی دین ودنیا پیشگان در شهر کم نیست

هر راد مردی با غم وغصه قرین است  هر اهل دل در شهر ما خانه نشینست

دیوارهای شهر ما را غم گرفته  سجاده ها در خانه ها نم گرفته 

آقا جان یا صاحب الزمان 

دیگر کسی دلتنگ عصر جمعه ها نیست دیگر کسی در فکر یاد جبهه ها نیست

قرآن شده بازیچه یک مشت نامرد اسباب دکان ریای خلق بی درد

پیر غریب شهر از ما خسته گشته از نامرادی ها دو بالش بسته گشته 

دنیا پر از شمر یزید عمر و عاص است یک روز اینجا عرصه حکم و قصاص است

باید بیاید آن که مرد آسمانهاست باید بیاید آن که فوق کهکشانهاست

باید بیاید عدل را بر پا نماید میزان عدل را با خودش معنا نماید 

وقتی بیاید شهر پر جوش وخروش است صوت کلامش گوئیا بانگ سروش است

من منتظر تا فصل هم عهدی بیاید با ذوالفقار حیدری مهدی بیاید


***


آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد


شاید دعای مادرت زهرا بگیرد


آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت


این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد


آقا بیا تا این شکسته کشتی ما


آرام راه ساحل دریا بگیرد


اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم


شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد


پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت


تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد


اقا خلاصه یک نفر باید بیاید


تا انتقام دست زهرا را بگیرد


***


با اشک می زنم ورق این فال خسته را


فالی دوا نمی شود این سرشکسته را


خون از تمام چشم و دلم سیل می شود


هر وقت که وا می کنم این زخم بسته را


این نذر عاشقی است که ریزم به هر قدم


گلها به پای آمدنت دسته دسته را


از بس نیامدی غزلم پیر شد ببین!


رنگ سپید روی غزلها نشسته را


باید شبی نشست غزل عاشقانه چید


 این واژهای خالی از هم گسسته را


آقا تو را به جان غزلهای منتظر


منت گذار جاده ی با اشک شسته را


***


عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم


 


بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است


 


چرا آب به گلدان نرسیده است


 


چرا لحظه باران نرسیده است


 


هر کس که در این خشکی دوران


 


 به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است


 


و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است


 


بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید


 


بنویسد که هنوزم که هنوز است


 


چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است


 


چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است


 


 


خداوند گواه است دلم چشم به راه است


 


ودرحسرت یک پلک نگاه است


 


ولی حیف نصیبم فقط آه است


 


تویی آئینه ،روی من بیچاره سیاه است


 


وجا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم


 


عصر این جمعه دلگیر  وجود تو کنار


 


دل هر بی دل آشفته شود حس


***


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی



چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی


خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن


خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی


برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه


ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی


تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام


دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی