تبلیغات
وبلاگ بسج وشهدای کشور - خاطرات دفاع مقدس
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
دراین وبلاگ چه مطالبی بیشتر موردنیاز شما می باشد؟؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
گالری عکس دفاع مقدس


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ساعت و اوقات شرعی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی
تماس بامدیر وب
تماس با ما
ترجمه متن
قرآن آنلاین
مشاهده و دریافت کد
قاب عکس شهدا
درباره ما

این وبلاگ برای شناخت هرچه بیشتر شما عزیزان ازبسیج و شهدای دفاع مقدس در اختیارتان قرار می گردد.

مدیروبلاگ حمیدرضایی

(( سلام بر امام خمینى، اسطوره زمان كه از فیضیه برخاست و كاخ ظلم و ستم فرعونیان را لرزاند و فرو پاشاند. او از سلاله پاك رسول خدا(ص) ،از تبار ابراهیم و از خاندان پیامبران بزرگ الهى است.او از نژاد حسین (ع) ،پاسدار حریم اسلام و تجلى بارز روحانیت اسلام.))

فرازی از وصیت‌نامه
شهید اسدالله بزرگ خانقاه


بسیج لشگر مخلص خداست.
امام خمینی (ره)


کلام شهدا

یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.

شهید مجتبی طبرانی

خاطره
ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

منبع : یادگاران ص 19
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
منتخب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
سایت های مراجع تقلید
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
Online User 

کد گرد شدن دو گوشه عکس

دعای فرج
موضوعات


                                                                         عکس های تکی از مقام معظم رهبری سید علی خامنه ای - www.taknaz.ir

وقتیکه از پادگان کرخه آمده بودیم در سنگرهایی که از کنار آنها جاده ای می گذشت مستقر شدیم و از آنجاییکه تقریبا ۱۰۰ تا ۲۰۰ متر پشت سر ما توپخانه مستقر بود هواپیماهای عراقی زیاد می آمدند و بمباران می کردند٬ یک شب یک بمب خوشه ای کنار سنگر تدارکات که حدود ۱۰ متر با ما فاصله داشت اصابت کرد و خساراتی بوجود آورد.چند روز در آنجا بودیم و یک شب قرار بود ما به عنوان گردان پشتیبان دیگر گردانهای لشکر وارد عمل شویم و حتی نقشه آوردند و توجیه نقشه هم شدیم ولی آخرهای شب گفتند که امشب عمل نمی کنیم. چند روز در آنجا بودیم و علی رغم بمبارانها و حملات توپخانه ای دشمن خوشبختانه ما تلفاتی ندادیم و بعد از مدتی دوباره به مقر قبلی در گروهان پل برگشتیم.طبق معمول من و برادر عبدالرحمن موسایی با هم بودیم و او می گفت بابا خبری نشد و بی تاب عملیات بود.یک شب با توجه به جابجایهایی که می شد من گفتم تا فردا شب خبری می شود و اتفاقا فردا شب خبری شد و همه گردان را چند روزی به مرخصی فرستادند و بعد از چند روز دوباره برگشتیم.همانطور که قبلا گفتم حال مادر سلطانعلی شامحمدی خوب نبود و هر بار که او به سنگر فرماندهی می رفت و مرخصی می گرفت تا به مادرش سری بزند اتفاقی می افتاد و آماده باش اعلام می کردند و او همانجا منصرف می شد و نمی رفت و می گفت با شما به خط می آیم.روزیکه که قرار شد به سمت خط حرکت کنیم برادر سفید گر گفتند که براردران در این عملیات جنگ جنگ آتش است و هرچه می توانید با خود مهمات بردارید. من تعدای فشنگ و یک گلوله آرپی جی اضافه برداشتم٬ سلطانعلی هم تعدادی نارنجک اضافه به فانوسقه خود بسته بود و خلاصه اینکه بچه ها هرچه می توانستند مهمات با خود آورده بودند.بعد از سخنرانی برادر صلواتی فرمانده گردان٬ از زیر قرآن رد شدیم و در حالیکه یکی از برادران گلاب می پاشید سوار کامیونها شدیم و به طرف خط حرکت کردیم.

 


      رزمندگان گردان عمار قبل از عملیات کربلای ۵        

 

معمولا شبها در کنار چادرها پست می دادیم و در محل گردان هر دسته وظیفه حفاظت از چادرهای خود را به عهده داشت.شب ها وقتی قدم می زدیم می دیدیم که بعضی از برادران از چادرهای خود بیرون آمده و در گوشه ای خلوت مشغول خواندن نماز شب هستند و گاهی هم مدت های طولانی به سجده می رفتند. گاهی وقت ها برادرانی که پست می دادند فداکاری می کردند و تا صبح بیدار می ماندند و وظیفه نگهبانی را انجام می دادند تا برادران دیگر که خسته بودند را جهت پست بعدی بیدار نکنند.معمولا برای آوردن غذا دو نفر از هر دسته انتخاب می شدند که آنها علاوه بر آوردن غذا مسولیت تقسیم آن را هم بر عهده داشتند. دونفری که از دسته ما انتخاب شده بودند برادران کریم تیغ کار و مهدی سفید زاده بودند که اتفاقا از نفرات چادر ما بودند. یادم هست برای تقسیم کارتن قند همه آن را می ریختند و یکی یکی می شماردند و بین بچه ها تقسیم می کردند و می گفتند می خواهیم حق کسی ضایع نگردد.معمولا ظرف هایی را که با آن غذا می آوردند هر روز یک چادر باید می شست٬ ولی بیشتر وقتها خود برادران خصوصا تیغ کار می شست.وقتیکه به او گفتم که چرا نمی گذاری دیگران بشویند می گفت از یکی از شهدا شنیده ام که شستن ظرف رزمندگان ثواب دارد و می خواهم ثواب این کار نصیب من گردد.برادر تیغ کار آدم بسیار وارسته ای بود و همیشه می گفت برای شهادتم دعا کنید.یکی دیگر از برادران که آرپی جی زن بودند و من کمکی او بودم برادر سید محسن زرنگ زاده بودند که معمولا شال سبزی همیشه به گردن داشتند و خیلی مقید به نماز جماعت بودند و گاهی می شد که به خاطر خطر بمباران دشمن نماز جماعت برگذار نمی شد  ولی او سعی می کرد هر طور که شده نماز را به جماعت بخواند. یادم است چند بار بی خبری به من اقتدا کردند و من می گفتم تو مگر از کی مرا می شناسی که به من اقتدا می کنی و او آرام می خندید و می گفت تو کارت نباشد من قبول دارم.

ادامه دارد......                                                              

                                                   

                                                    شهید سید محسن زرنگ زاده


عبدالرحمن موسایی می گفت یک بار در دزفول داخل یک ساندویچی داشتم ساندویچ می خوردم و موتورم را درب مغازه گذاشته بودم٬ از قضا دو تا از دوستانم که مرا دیده بودند می خواستند که سر به سرم بزارند و آمده بودند و یواشکی موتورم را که سویچ نداشت روشن کرده بودند و رفتند و من آنها را از پشت سر دیدم و شناختم.بلافاصله رفتم و جلوی یک پیکان را گرفتم و با ناراحتی گفتم که آن دونفر موتورم را دزدیده اند و راننده هم با سرعت تمام در خیابان به دنبال آنها می رفت٬وقتیکه به آنها رسید فورا ماشین را جلوی آنها قرار داد و ترمز کرد و بلافاصله از ماشین پیاده شد و یقه یکی از آنها را گرفت و شروع کرد به داد و فریاد که چرا موتور مردم را می دزدید.آنهاکه موقع پیاده شدن از ماشین مرا دیده بودند متوجه موضوع شدند و شروع کردند به آرام کردن راننده و اینکه موضوع از چه قرار است. راننده هم خیلی از دست من ناراحت شده بود چون وقتیکه داشت داد و فریاد می زد من داشتم به رنگ و روی آن دو برادر می خندیدم.او می گفت بعدا در پایگاه بسیج از آنها به شوخی کتک مفصلی خوردم.همچنین می گفت یک بار که از مرخصی به پادگان بر می گشتم مقداری میوه خریده بودم و اتفاقا برادر حاجی صلواتی فرمانده گردان عمار مرا دید و با ماشین  به پادگان رساند.از آنجاییکه دوست داشتم با برادران غواص باشم کلی میوه به حاجی تعارف کردم و او هم می خورد٬ بعد گفتم خوبه دیگه دل حاجی را به دست آوردم و گفتم حاجی می خواهم با برادران گروهان غواص باشم.حاجی هم خیلی جدی گفتند لباس غواصی اندازه تو نداریم و دیگر هیچ نگفت و من افسوس می خوردم که کلکم نگرفت.

 

ادامه دارد.......

                           اعزام نیرو-۱۳۶۵-ورزشگاه شهید مجدیان دزفول

             

از راست:منصورکرمی-هوشنگ میرزایی-عبدالرحمن رشادتیان-حسین قاسمی-غلامعلی بشیری- رجب مرادپور-علی ملک محمدی-ناصر کرمی


معمولا برادران اوقات خود را با خواندن دعا٬نماز و قرائت قرآن سر می کردند.البته آموزش های نظامی همیشه برقرار بود.بعضی از شبها هم به حالت دسته سینه زنی و مرثیه خوانی برای ائمه اطهار(ع) و بخصوص فاطمه زهرا(س) و امام حسین (ع) و به یاد دوستان شهیدمان بین فاصله چادرها در حالی که یکی از برادران با فانوس در جلو حرکت می کرد و مابقی نیروها با اشک و در دل تاریکی شب و پشت سر او مقر گردان را دور می زدیم.من معمولا قبل از خواب بیرون چادر می رفتم و قدم می زدم و بعضی از اوقات با یکی از دوستان که معمولا یا برادر عبدالرحمن موسایی و یا سلطانعلی شامحمدی بود با هم می رفتیم.اطراف چادرها همه خاکریز بود.یک شب وقتیکه من و برادر شامحمدی با هم قدم می زدیم به نزدیک خاکریز که رسیدیم سلطانعلی رفت و گوشه ای نشست و در دل تاریکی شب سر را در بین زانوهای خود قرار داد و آرام آرام اشک می ریخت و گریه می کرد.قبل از اینکه از من جدا شود و گوشه ای بنشیند من گفتم کجا داری می روی و او آرام گفت ما هم جائی داریم.من بعدا فهمیدم که قبلا هم اینجا آمده است.با کمی فاصله نزدیک او نشستم و بعد از مدتی که خواستیم برگردیم٬ با هم که صحبت می کردیم گفت منصور من موقعی که در شهر بوده ام با کسانی دوست بودم که بعضی از آنها متا سفانه به نماز و مسجد خیلی اهمیت نمی دادند و اینها روی من هم تاثیر گذاشته بود و از این بابت ناراحت بودند.گاهی اوقات هم شب ها با برادر عبدالرحمن موسایی قدم می زدم و او معمولا همیشه بیقرار این بود که کی شب عملیات فرا می رسد و همیشه می گفت به نظر تو چند روز دیگر عملیات می شود و گاهی هم با ناراحتی می گفت می دانم آخر ما در این عملیات شرکت نخواهیم کرد و گاهی اوقات هم از شیرین کاریهایش تعریف می کرد.همانطور که قبلا هم گفته بودم او بچه نسبتا شلوغی بود.

ادامه دارد.....

                                    

                                                              منصور کرمی

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1392ساعت   توسط   |  نظر بدهید

طبق دسته بندی جدید من کمک آرپی جی زن بودم و آرپی جی زن من یکی از برادران به نام محمد علی خسرو آبادی بودند که قبلا در ترابری لشکر به عنوان راننده خدمت می کردند و می گفت به گردان آمده ام تا در عملیات٬ آرپی جی زن باشم. ما که به منطقه رسیده بودیم عملیات کربلای ۵ شروع شده بود و ما هم در آماده باش کامل بودیم٬ به خاطر نزدیکی منطقه گروهان پل به منطقه عملیاتی معمولا هواپیماهای دشمن در اطراف ما زیاد پرواز و بمباران می کردند٬ یک بار انبار مهماتی در نزدیکی ما زدند که تا مدتی گلوله های آن منفجر می شدند.ما در اطراف چادرها سنگر درست کرده بودیم و در مواقع بمباران دشمن داخل آنها می رفتیم و هر روز خود را برای ماموریت و شرکت در عملیات آماده می کردیم.علاوه بر ورزشهای صبحگاهی که با حمایل بود کلاسهای رزمی هم می رفتیم و رزم های شبانه زیادی داشتیم.ما آنجا حمام نداشتیم و معمولا جهت حمام با ماشین به مقر لشکر می رفتیم٬ چند روزی گذشت و برادر محمدعلی خسروآبادی را بر خلاف میل خودش فرمانده تیم کردند٬هر دسته از دو تیم تشکیل می شد.بعد از انتخاب خسرو آبادی به فرماندهی تیم من کمک آرپی جی زن برادر سید محسن زرنگ زاده شدم. کمک آرپی جی زن در واقع یک تیرانداز بود که علاوه بر وسایل خودش سه گلوله آرپی جی هم حمل می کرد و این نکته را هم بگویم که معمولا این رسته بندی ها برای این بود تا همه سلاح های جنگی در خط باشد چون هر نیروی رزمی با همه سلاحهای انفرادی آشنایی داشت و در هنگان عملیات و یا پاتک های دشمن هر کس خودش تشخیص می داد که از چه سلاحی استفاده نماید.این که رسته اش چه بوده مهم نبود.بهترین خاطرات من از حضورم در منطقه گروهان پل بود چون معنویت و صمیمیت خاصی در بین برادران حاکم بود و یکی از دلایلش هم این بود که همه برادرانی که در آنجا حضور داشتند حد اقل یک بار در عملیات با هم بودیم و دوستان مشترک زیادی را از دست داده بودیم. بعضی از برادران چندین عملیات را تجربه داشتند و این باعث شده بود تا صمیمیت ویژه ای بین برادران حاکم باشد.از جمله برادرانی که با هم در یک چادر بودیم برادران سلطانعلی شا محمدی٬مهدی سفید زاده٬عبدالکریم تیغ کار٬حمید کیوان و عبدالکریم شاحیدر بودند.

 

ادامه دارد......


تعداد زیادی از دوستان ٬دیگر نبودند و جای خالی آنها به شدت احساس می شد٬تعدادی از بهترین دوستان و برادران را از دست داده بودیم و خیلی از برادران آنهایی بودند که تا آن موقع چند ماموریت با هم بودیم که در عملیات کربلای ۴ اجر خود را با شهادت در راه خدا گرفته بودند٬ دیگر جای برادر عزت الله عبدالهی و محمد رضا برمکی٬ علی و صالح سعد و علی عیدی فراش و...... خالی بود ولی ما بقی نیروها با همان ایمان و اراده که قبلا داشتند برگشته بودند تا فردای قیامت در حضور دوستان شهیدشان سربلند باشند٬ البته این نکته هم نا گفته نماند کسانی هم بودند که جا زده بودند و نیامدند و اینها عموما کسانی بودند که از قبل خود را آماده نکرده بودند. آخر جنگ ما جنگ عقیده بود و هر کسی ایمان قوی تری داشت در این جهاد استوار تر و محکم تر بود و اگر کسی خدائی ناکرده ضعف ایمان داشت در آن صحنه سخت٬ دچار مشکل می شد و اما برادران همانطور که گفته بودند اکثرا برگشته بودند و کسانی هم بودند که به علت مشکلات خانوادگی بعد ازآمدن مجبور شدند که پایان ماموریت بگیرند و بر گردند. خلاصه طولی نکشید که با اعزام تعدادی نیروی تازه به گردان٬ دو باره دو گروهان از گردان عمار سازماندهی شد. چند روزی را در مقر گردان پشت پادگان کرخه بودیم. یک روز یادم می آید به برادر سلطانعلی شا محمدی که در کربلای ۴ با هم بودیم گفتند که مادرت مریض است و قرار بوده که او را جهت مداوا به شیراز ببرند٬ حالا که یک هفته گذشته و خبری از  عملیات نیست بهتر است شما بروید  دنبال کار درمان مادرتان٬ البته ایشان می گفتند که او و یا پدرش باید یکی مادر ش را به شیراز ببرد و دیگری در منزل و در کنار خانواده بماند و به همین قصد رفت فرماندهی گروهان تا موضوع را مطرح کند که در همان زمان فرمان آماده باش صادر شد و او هم منصرف شدند و برگشتند و ما هم بعد از اینکه وسایل را جمع کردیم به طرف اهواز حرکت کردیم و از آنجا به طرف منطقه ای به نام گروهان پل که نزدیک شلمچه بود رسیدیم و در آنجا مستقر شدیم.

 

ادامه دارد...

همان روز که به خانه رسیدم برادر بزرگتر علیرضا سبزه علیپور آمد و احوال او را پرسید و من هم گفتم که در عملیات او را دیده و سالم است انشاالله به زودی بر می گردد.اتفاقا بعد از چند روز آمدند و او هم مثل من دچار موج گرفتگی شده بود و چند روز در بیمارستان امام خمینی (ره) اهواز بستری بودند.از طرفی چون من موقع برگشتن هیچکدام از برادران گردان را ندیده بودم٬ دوستان فکر کرده بودند که من نیز شهید و یا مجروح شده ام و آن طرف اروند مانده ام و ظاهرا وقتیکه احوال مرا از عبدالرحمن موسایی که با هم بودیم پرسیده بودند او گفته بود که احتمالا شهید شده است.یک روز که برای مراسم دو تن از شهدا به نامهای علی و صالح سعد رفته بودم وقتیکه تعدادی از برادران را دیدم و با آنها احوال پرسی کردم از دیدن من تعجب کردند و یکی از برادران به شوخی عبدالرحمن را دعوا کرد و گفت تو که گفته بودی منصور شهید شده است.دو هفته نمی شد که از عملیات کربلای ۴ می گذشت.البته ما حین عملیات نام آن را نمی دانستیم و معمولا بعدا از طریق رادیو نام عملیات و رمز آن را متوجه می شدیم.یک روز که مشغول استراحت بودم از طریق رادیو شنیدم که رزمندگان اسلام در منطقه شلمچه عملیات دیگری به نام کربلای ۵ آغاز کرده اند٬من ابتدا فکر نمی کردم که عملیات بزرگی باشد چون با وضعیتی که برای گردان خودمان(عمار) در عملیات کربلای ۴  بوجود آمده بود و تعداد زیادی از نیروهایمان را از دست داده بودیم فکر می کردم اگر همین وضعیت هم برای گردانهای دیگر بوجود آمده باشد تا سازماندهی مجدد زمان زیادی نیاز است ولی بعدا متوجه شدم که ظاهرا عملیات کربلای ۴ برای فریب دشمن بوده است و ما بقی گردانها که در عملیات شرکت نکرده اند عملیات بزرگی به نام کربلای ۵  را آغاز کرده اند.هنوز دو هفته استراحتم تمام نشده بود که مجددا بر گشتم به گردان و این بار نیروهایی که برگشته بودند روحیه ای دو چندان داشتند و امادگی داشتند تا هر ماموریتی را با به خوبی انجام دهند ولی گردان عمار دیگر گردان دو هفته قبل نبود........

ادامه دارد.......

در اهواز ما را به یک نقاهتگاه بردند،دقیقا نمی دانم کجای اهواز بود فقط می دانم که یک سالن سرپوشیده بزرگ بود که تعداد زیادی از مجروحین آنجا بودند،بعد از مداوای مختصری کسانی را که مجروحیت بیشتری داشتند به شهرهای دیگر اعزام می کردند،وقتی خواستند ما را از اتوبوس پیاده کنند من احساس کردم که می توانم با پاهای خودم راه بروم و خودم از اتوبوس تا داخل سالن را رفتم و بعد از تعویض لباسهایم که هنوز خیس بود نمار خواندم،البته بعد از رسیدن به آنجا دکتر آمد و مرا معاینه کرد و گفت که پاهایت به علت انفجارات درون آب دچار موج گرفتگی شده است و بعد از کمی استراحت یکی از برادران بهداری آمد بالای سرم که اتفاقا او را می شتاختم و از دوستان دوران مدرسه راهنماییم بود(امیر پاپی) و گفتند که یکی دیگر از دوستان هم اینجا هستند من هم فورا پیش او رفتم و دیدم که برادر کریم ظهرابی هستند که به علت اینکه ترکش خورده بود او را به شهر دیگری اعزام کردند،صبح روز بعد دیگر دردی در پاهایم احساس نمی کردم و هیچگونه ضعفی هم نداشتم و بدون هیچ مشکلی راه می رفتم، به همین دلیل پیش دکتر رفتم و گفتم که می خواهم برگردم به گردانم و او هم گفت که شما نمی توانید به  برگردید و نیاز به استراحت دارید، من گفتم که سالم هستم و پاهایم مشکلی ندارند بنابراین دلیلی ندارد اینجا بمانم ولی او موافقت نکرد که به منطقه برگردم و گفت تو را ترخیص می کنم که به خانه بروی و در آنجا استراحت کنی و بعد مقداری دارو به من داد و  برگه ترخیص مرا نوشتند و من هم با راهنمایی دوستان بهیاری که در آنجا بودند به میدان چهار شیر اهواز آمدم و از آنجا به پلیس راه و با مینی بوس های اهواز-دزفول به  خانه برگشتم.

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت   توسط   |  نظر بدهید

در این افکار بودم که دو نفر را دیدم که با فاصله حدود ۲۵ متری من به حالت دو می کذشتند و من از بس در افکار خودم مشغول بودم به آنها توجهی نکردم و همین که کمی از من دور شدند به خودم آمدم و یک لحظه صدا زدم برادر و آنها فورا ایستادند و به اطراف نگاه کردند و من دوباره صدا زدم و آنها گفتند برادر کجا هستی؟ علفهای میان نخلستان بلند بودند و آنها مرا نمی دیدند و من با دست به آنها اشاره کردم و گفتم که اینجا هستم و آنها هم فورا پیش من آمدند و گفتند که چه شده است و من هم گفتم نمی دانم ٬فقط میدانم که نمی توانم روی پاهایم بایستم و آنها گفتند که چیزی نیست و داشتند دلداریم می دادند و بعد هم یک شکلات به من دادند که ضعف نکنم و آن شکلات هر چند کوچک بود ولی بعد از کلی گرسنگی خیلی به دهانم مزه می داد٬ همین که مرا درون پتویی که همراه داشتند گذاشتند که با خود ببرند صدای ناله ضعیفی به گوش رسید٬ آنها هم مرا زمین گذاشتند و به دنبال صدا گشتند و در حدود ۴۰ متری من یکی از برادران غواص را پیدا کردند و او را به طرف من آوردند٬ همینکه نزدیک شدند من او را شناختم چون از غواصان گردان خودمان بود٬ احوالش را پرسیدم و خواستم از وضعیت برادران دیگر بپرسم که دیدیم از ناحیه سر و دست مجروح است و نمی تواند جواب بدهد و اصلا مرا در این حالت نمی شناسد ٬ البته بعد از مدتی که او را در شهر دیدم گفت که تو را شناخته ام ولی نمی توانسته ام که حرف بزنم.خلاصه آن دو نفر که از برادران بهداری بودند یکی مرا و دیگری آن دوست غواصم را کول کردند و از میان نخلستان به راه افتادند و یکی دو بار هم ما را زمین گذاشتند و دوباره حرکت کردند و کمی بعد به یک پی ام پی رسیدیم ٬ ما را درون آن گذاشتند٬ بعد از مدتی حرکت دیگر شب شده بود و وقتیکه نگه داشت من احساس کردم که می توانم کمی روی پاهایم بایستم.پیاده شدیم و ما را به یک اتوبوس که صندلی های آن را در آورده بودند گذاشتند و با تعداد دیگری از مجروحین به طرف اهواز حرکت کردیم.

 

ادامه دارد.....

                                                     منصور کرمی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت   توسط   |  نظر بدهید

خود را بالا کشیدم تا به خشکی رسیدم٬ به شدت اطرافم را با خمپاره می زد و هنوز خیلی از ساحل دور نشده بودم که با دیدن چاله ای که به علت اصابت گلوله ایجاد شده بود خودم را در آن انداختم و دیگر نفهمیدم چه شد و نمی دانم چه مقدار آنجا بودم و وقتیکه به هوش آمدم دیدم که به شدت اطرافم را با خمپاره می زنند ولی هرچه نگاه می کردم هیچکس اطرافم نبود٬همه جا پوشیده از نخل بود و صدایی جز صدای گلوله به گوش نمی رسید٬ سعی کردم بلند شوم تا مسیری را که حدث میزدم باید نیروهای خودی آنجا باشند را بروم ولی وقتی که بلند شدم پاهایم نای حرکت نداشتند و به زمین افتادم٬ این کار را چند بار انجام دادم ولی نتوانستم حرکت کنم٬ به ساعتم نگاه کردم که البته پر از آب شده بود و درست مشخص نبود ولی حدودا ساعت ۲ را نشان می داد٬همانجا نشستم و گفتم نماز ظهر و عصر را بخوانم٬ از آنجائیکه از عصر روز قبل هیچی نخورده بودم به شدت احساس گرسنگی می کردم٬به اطرافم نگاه کردم و دیدم زیر نخل ها مقدار زیادی خرما ریخته شده است٬ خواستم بخورم ولی یادم آمد که در جزیره مینو هستم و نخل ها مالک شخصی دارند بنا براین نمی توانم استفاده کنم چون به ما گفته بودند می توانیم از غنیمت های جنگی استفاده کنیم ولی آنچه مربوط به مردم خودمان است نباید استفاده شود به همین خاطر چیزی نخوردم و همانجا داخل آن گودال که البته عمقی حدود نیم متر داشت ماندم و پیش خودم گفتم که حتما پاهایم فلج شده اند ولی از این بابت هیچ ناراحت نبودم٬ به حوادث شب گذشته و صبح فکر می کردم و به بچه های غواص گروهان خودمان که نمی دانستم در چه حالی هستند و نمی دانستم کدام یک از دوستانم شهید شده و کدام سالم است و آیا آنها که سالم هستند توانسته اند از اروند عبور کنند یا نه٬بعدا شنیدم که تعدادی از بچه ها در آب تیر خورده اند و جنازه برادر وکیلی همان دوست همکلاسیم را حدود ۳ ماه بعد در اروند پیدا کرده بودند.  

ادامه دارد.......

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1391ساعت   توسط   |  یک نظر

اروند مقداری موج داشت و من در حالی که تمام لباسهایم تنم بود و حتی پوتین ها هم پایم بود شروع کردم به شنا کردن٬مقداری که آمدم آب زیر جلیقه می زد آن را بالا می آورد و با بالا آمدن جلیقه من به داخل آب می رفتم و احساس می کردم که دارم خفه می شوم٬ در آن لحظه برادری دیگر تقریبا ۱۰ تا ۱۵ متری من بود که به او گفتم من دارم خفه می شوم و اگر می تواند کمکم کند تا جلیقه را ببندم ولی او متاسفانه شنا بلد نبود و نمی توانست مرا کمک کند.من با این وضعیت در حالی که تلاش می کردم و خودم را کمی به جلو می بردم با یک موج دوباره به عقب بر می گشتم٬هر طور بود خود را به وسطهای آب رساندم ولی به علت اینکه بند های جلیقه را خوب نبسته بودم با بالا آمدن آب من به زیر آب می رفتم و به همین خاطر پیش خودم فکر کردم دارم غرق می شوم٬ پس خوب است برگردم و اگر قرار است شهید بشوم با دشمن درگیر شوم تا مرا با تیر بزنند و با این نیت جهت حرکتم را تغییر دادم ولی تعدادی از برادران را دیدم که آنها داشتند به طرف خط خودمان می رفتند و دیدن آنها باعث شد تا روحیه بگیرم و از تصمیم خود منصرف شدم و هر طوری که بود در آب بندهای جلیقه را محکم بستم و دوباره به طرف خط خودمان شروع کردم به شنا کردن٬ از وقتیکه وارد آب شدم مرتب با تیربار٬آرپی جی و گلوله های مختلف مثل ۱۰۶ روی آب را میزد و بارها می شد که تیرها به اطرافم اصابت می کردند و هر لحظه منتظر بودم تا تیرها به بدنم بخورند و با این وضعیت سعی می کردم  با سرعت بیشتری حرکت کنم ولی موج های اروند باعث می شد تا کندتر حرکت کنم٬ در آب یاد سخن شب قبل برادر رضا سنگری افتادم که می گفت مقام شهیدی که در آب به شهادت برسد ۱۰ درجه بالا تر از شهدای دیگر است و پیش خودم فکر می کردم واقعا مرگ  در آب سخت است. گاهی هم یاد آن روزهایی می افتادم که برادران محمدرضا رشنو و منصور غلامی مرا داخل رودخانه کرخه رها می کردند و می گفتند باید شنا یاد بگیری چون در جنگ ممکن است لازم بشود و آنجا لزوم آن را احساس می کردم.نزدیکیهای ساحل خودمان یعنی جزیره مینو رسیده بودم که نمی دانم در اثر خستگی و یا انفجارات داخل آب که گاهی اوقات خیلی نزدیکم خورده بودند احساس خواب و کمی هم گیجی می کردم و تقریبا از حال رفته بودم و تا ساحل را مثل یک خواب یادم می آید و گاهی اوقات بیدار می شدم و می رفتم و گاهی اوقات هم از حال می رفتم و یک بار در حالت بیداری یادم است که دیدم به ساحل رسیده ام و در آنجا علفهای کنار ساحل را گرفته و خود را بالا کشیدم.....

ادامه دارد......

تعدادی از مجروحین را با خود به ساحل آوردیم ولی قایق جهت انتقال آنها موجود نبود چون هر قایقی که روی آب می آمد دشمن آن را می زد٬حتی یک قایق که تعدادی مجروح در آن بود مورد اصابت گلوله قرار گرفت و با تمام مجروحین غرق شده بود٬من به همراه برادر علیرضا سبزه علیپور در ساحل بودیم که برادر غلامرضا علیپور را دیدیم که بالای سر عزت الله عبدالهی از صفی آباد که تمام بدنش غرق خون بود ایستاده بود٬من و علیرضا کنار او ماندیم و من هرچه عزت الله را صدا می زدم جواب نمی داد و به برادر علیپور گفتم که شهید شده است ولی او که سخت متاثر شده بود گفت وقتی تیر خورده صدایش کردم و او تکان خورده است ولی دوباره من تکانش دادم و صدایش کردم ولی جواب نداد٬در همین حین یکی از غواصان گردان کربلا رسید و با حالتی عصبانی گفت چرا اینجا ایستاده اید مگر نمی بینید دشمن چقدر نزدیک شده است٬دشمن به حدی نزدیک شده بود که نارنجکهای ما به هم می رسید٬آن برادر غواص با صدای بلند گفت که از اینجا بروید ولی علیپور که سخت ناراحت بود با حالت متاثر گفت چگونه بروم این مثل برادرم است و آن برادر غواص که معلوم بود از کار ما و بخصوص علیپور سخت عصبانی بود گفت اینکه شهید شده است تازه اگر با این وضعیت او را ببرید در آب غرق خواهد شد و با صدای بلند گفت بروید و ما هم حرکت کردیم ولی برادر علیپور که سابقه دوستی زیادی با برادر عزت الله عبدالهی داشت به سختی از او جدا شد و هر چند قدمی یک بار بر می گشت و به پیکر غرق به خون او نگاه کی کرد و ما هم هنوز به این امید می رفتیم که اگر قایقی آمد با آن برگردیم و شهید عزت الله را با خود ببریم٬دوباره به معبری که شب قبل برادران غواص باز کرده بودند رسیدیم و از آنجا خود را به اروند رساندیم٬در آنجا جلیقه های نجاتی که شب قبل به هنگام ورود به جزیره سهیل انداخته بودیم ریخته بودند. برادر حبیب وکیلی که از دوستان همکلاسیم بود را دیدیم که بین نیزارها رفته بود و با خونسردی تمام یک جلیقه را بر می داشت و نگاه می کرد و دوباره می انداخت و به سراغ جلیقه دیگر می رفت٬من گفتم یکی برای من پرت کن آخه بین من و او آب بود و هنوز با خونسردی به جلیقه ها نگاه می کرد و من با صدای کمی بلندتر گفتم بابا چیکار می کنی یکی بردار و بیا مگر وضع را نمی بینی و در همین حال یک جلیقه را از میان باطلاق برداشتم و خود را به آب زدم......

ادامه دارد....

بار دیگر درگیری شدید شد ٬ما و گردان کربلا محاصره شده بودیم و از هر طرف به ما تیراندازی می شد٬خمپاره های دشمن به شدت ما را زیر آتش گرفته بودند٬برادران گردان کربلا می خواستند که از محاصره دشمن بیرون بیایند ولی دشمن به شدت آنها را زیر آتش می گرفت و ما می دیدیم که چگونه برا ی شکستن محاصره دشمن تلاش می کردند و چگونه بعضی از آنها تیر می خوردند و بر زمین می افتادند ولی باز هم مقاومت می کردند٬از طرفی ما هم به چند دسته تقسیم شدیم و تعدادی از روبرو و تعداد دیگری از پشت سر و تعدادی هم از سمت چپ با دشمن درگیر شده بودیم٬مهمات ما همانی بود که موقع شروع عملیات با خود آورده بودیم و به سرعت رو به کاهش بود٬برادران یکی پس از دیگری تیر می خوردند و از روی خاکریز به پایین می غلطیدند٬یکی از دوستان به نام عبدالکریم که با کلانش به طرف دشمن شلیک می کرد تیر خورد و به پایین خاکریز غلط می خورد٬برادر محمدرضا برمکی و عیدی فراش از صفی آباد و تعداد دیگری از برادران را از دست داده بودیم ولی برادران همچنان مقاومت می کردند٬دشمن به ما نزدیک شده بود به طوریکه به طرف هم نارنجک پرتاب می کردیم٬در این حال برادر نبی اکبری که تیربار چی بودند و پشت سر هم نوار عوض می کردند و بر روی دشمن آتش می ریختند گفت منصور با بی سیم تماس بگیر و بگو باید چیکار کنیم چون مهمات مان دارد تمام می شود٬ ولی بیسیم خراب بود و من هم از خاکریز پایین آمدم و ودوان دوان به سمت راست که برادر صید کرمی فرمانده دسته در آنجا بود و تقریبا ۲۰۰ متر با ما فاصله داشت رفتم٬در بین راه می دیدم که تعدادی از برادران در خون خود می غلطیدند٬وقتی رسیدم دیدم که دشمن از سمت راست با تانک وارد شده و به شدت برادران را می کوبد٬برادر امیر شاهوارپور را دیدم و وضعیتمان را به اوگفتم تا به صید کرمی بگوید و در بین راه حاج عبدالحسین امینی را دیدم ٬به او هم گفتم ولی او هم گفت که برای ما هم مهماتی باقی نمانده است٬در این حین برادر صید کرمی را دیدم و وقتی وضعیتمان را تشریح کردم گفتند به بچه ها بگو سنگرها را خالی کنند و به طرف ما بیایند٬ فورا برگشتم و لی هنوز راهی را نپیموده بودم که برادر علیرضا سبزه علیپور را دیدم که گفت بچه ها همه دارند به این سمت می آیند ٬چیزی نگذشت که باقی مانده نیروها رسیدند و در پشت خاکریزهای جدید مستقر شدند ولی دل کندن از آنجا و عقب نشینی بسیار برای آنها سخت بود چون تعداد زیادی از برادران یا شهید شده بودند و یا مجروح بودند و در صورت رها شدن به دست دشمن می افتادند٬از طرفی هم دیگر مهماتی نمانده بود و تعداد نیروهای باقی مانده به حداقل رسیده بودند٬برادر صید کرمی آمدند و گفتند مجروحین را بردارید و به سمت ساحل حرکت کنید.....

ادامه دارد....

         

        

من و علیرضا سبزه علیپور در یک سنگر بودیم و اتفاقا به اصرار علیرضا یک پایه نخل در پشت سرمان و در لبه سنگری که درست کرده بودیم گذاشتیم٬علیرضا برای لحظه ای از سنگر بیرون رفت که بلافاصله رگباری از پشت سر به سنگر وآن پایه برخورد کرد ٬ علیرضا که این صحنه را مشاهده می کرد بلافاصله صدا زد منصور و فکر می کرد که من تیر خورده ام ولی من گفتم که سالم هستم٬در این زمان تعدادی نیرو که بادگیر تیره بر تن داشتند از خاکریز سمت چپ آمدند و به طرف منطقه بین ما و گردان کربلا می رفتند بلافاصله ما به طرف انها شلیک کردیم که یکی از برادران گفت آنها بادگیر دارند و احتمالا از نیروهای گردان کربلا باشند و ما هم کمی مکث کردیم٬ از طرفی هم یک هلیکوپتر دشمن بالای سر ما دور می زد که برادران به طرف آن شلیک می کردند٬طولی نکشید که متوجه شدیم نیروهایی که بادگیر بر تن داشتند نیروهای دشمن هستند واین یعنی محاصره برادران گردان کربلا و از طرفی ما هم از پشت سر محاصره شده بودیم.برادر رضا جعفری که در آن موقع مداوم به نیروها سر می زدند پیش ما آمدند و من گفتم که از پشت سر ما را می زنند و او گفت که بچه های خودمان هستند و دارند پاکسازی می کنند چون یک بار بچه ها رفته بودند و چیزی ندیده بودند ولی هنوز برادر جعفری چند قدم از ما دور نشده بودند که خمپاره بغل او خورد و افتاد زمین و من فکر کردم خوابیده که ترکش نخورد ولی وقتیکه یکی ارز دوستان به نام حبیب رضایی که پسر دایی خود رضا می شد رفت بالای سرش متوجه شد که او زخمی شده است٬برادران او را تا نزدیک ساحل بردند و تا وقتیکه داشت می رفت پشت سر هم سفارش می کرد که برادران مواظب خودتان باشید.

ادامه دارد.......