تبلیغات
وبلاگ بسج وشهدای کشور - شهید مصطفی چمران
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
دراین وبلاگ چه مطالبی بیشتر موردنیاز شما می باشد؟؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
گالری عکس دفاع مقدس


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ساعت و اوقات شرعی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی
تماس بامدیر وب
تماس با ما
ترجمه متن
قرآن آنلاین
مشاهده و دریافت کد
قاب عکس شهدا
درباره ما

این وبلاگ برای شناخت هرچه بیشتر شما عزیزان ازبسیج و شهدای دفاع مقدس در اختیارتان قرار می گردد.

مدیروبلاگ حمیدرضایی

(( سلام بر امام خمینى، اسطوره زمان كه از فیضیه برخاست و كاخ ظلم و ستم فرعونیان را لرزاند و فرو پاشاند. او از سلاله پاك رسول خدا(ص) ،از تبار ابراهیم و از خاندان پیامبران بزرگ الهى است.او از نژاد حسین (ع) ،پاسدار حریم اسلام و تجلى بارز روحانیت اسلام.))

فرازی از وصیت‌نامه
شهید اسدالله بزرگ خانقاه


بسیج لشگر مخلص خداست.
امام خمینی (ره)


کلام شهدا

یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.

شهید مجتبی طبرانی

خاطره
ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

منبع : یادگاران ص 19
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
منتخب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
سایت های مراجع تقلید
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
Online User 

کد گرد شدن دو گوشه عکس

دعای فرج
موضوعات


دسامبر ۱۹۷۵

آمده‏ام، با دیده‏اى اشک‏آلود. قلبى خونین و روحى مأیوس تا از روى حقیقتى پرده برگیرم. حقیقتى دردناک و کشنده که تا اعماق استخوان‏هایم را مى‏سوزاند و آسمان روحم را مکدر مى‏کند و پوچى دنیا را نمایان مى‏سازد. واى به وقتى که انقلابى، از جان گذشته‏اى سخن از پوچى بگوید و به یأس فلسفى دچار شود!

هستند کسانى‏که، جز به مصالح خود نمى‏اندیشند و احساس آن‏ها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمى‏کند و از روى ضعف، شکست، تنبلى و خودخواهى به پوچى مى‏رسند زیرا خودشان پوچند و جز به مصالح خود به چیز دیگرى فکر نمى‏کنند لذا افکارشان نیز دچار پوچى مى‏شود…

اما اگر یک انقلابى راستین مأیوس گردد، کسى که سراسر حیاتش مبارزه، فداکارى، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمل، حرمان، استمرار و نشاط است دچار پوچى شود، آن‏گاه فاجعه‏اى بزرگ رخ داده است. آرى فاجعه‏اى بزرگ! چه امیدها بسته بودم؛ چه آرزوها داشتم، چه تخیّلات زیبایى در سر مى‏پروراندم، اما همه آن‏ها مثل کف دریا و باد هوا متزلزل و ناپایدار و در حال زوال است.

آن‏جا که آدمى از همه چیز مى‏برد، از لذات زندگى دست برمى‏دارد و از مال و منال دنیا مى‏گذرد. خوشى‏ها و خواستنى‏هاى زندگى در نظرش ناچیز و پست مى‏شود. از ابعاد احتیاجات مادى بشرى مى‏گذرد و به‏خاطر هدفى بزرگ‏تر فوق همه‏چیز و فوق حبّ ذات و خودخواهى‏ها و فوق تجارت‏طلبى‏هاى زندگى، به دنیاى انقلاب به‏خاطر عدل، عدالت و به عالم فداکارى براى تأمین هدف مقدسش قدم مى‏گذارد و از همه چیز خود حتى حیات خود نیز مى‏گذرد… آن‏گاه اگر مأیوس و ناامید گردد فاجعه‏اى رخ مى‏دهد!

۲۵ دسامبر ۱۹۷۵

فردا، روزى است که مسیح قدم به جهان گذاشته است و من امشب را جشن مى‏گیرم. چراغ جشن من، قلب سوزان و آتشین من است که چون شمع مى‏سوزد و مراسم ملکوتى جشن را روشن مى‏کند. قطرات اشک من، درّ و گوهرى است که نور شمع در آن مى‏تابد و تلألؤ آن کلبه مرا مزیّن مى‏کند.

۲۲ آوریل ۱۹۷۵

بغض حلقومم را فرا گرفته است، مى‏خواهم بگریم. مى‏خواهم فریاد بکشم، مى‏خواهم به دریا بگریزم و مى‏خواهم به آسمان پناه ببرم. اشک بر رخساره زردم فرو مى‏چکد. آن را پاک مى‏کنم تا دیگران نبینند، به گوشه‏اى مى‏گریزم تا کسى متوجه نشود…

چند ساعتى سوختم و در شور و هیجانى خدایى غوطه خوردم. قلبم باز شده بود، روحم به پرواز درآمده بود، احساس مى‏کردم که به خدا نزدیک شده‏ام، احساس مى‏کردم که از دنیا و مافیها قدم فراتر گذاشته‏ام، همه را و همه‏چیز را ترک کرده‏ام فقط با روح سر و کار دارم، فقط با غم همنشینم، فقط با درد مى‏سازم و فقط خداى بزرگ را پرستش مى‏کنم…

راستى عبادت چیست؟ جز آن‏که روح را تعالى دهد؟ و آن احساس ناگفتنى را در دل آدمى ایجاد کند؟ احساسى که در آن تمام ذرات وجودش به ارتعاش درمى‏آید، جسم مى‏سوزد، قلب مى‏جوشد، اشک فرو مى‏ریزد، روح به پرواز درمى‏آید و جز خدا نمى‏بیند و نمى‏خواهد… این احساس عرفانى، که از اعماق وجود آدمى مى‏جوشد و به‏سوى ابدیت خدا به پرواز درمى‏آید عبادت خوانده مى‏شود…

اى خداى بزرگ، من چند ساعتى تو را عبادت مى‏کردم و عبادت عجیبى بود! عبادتى که از تلاقى غم با غمى دیگر به‏وجود آمده بود. آن‏جا که دنیاى تنهایى، با موجودى تنها برخورد مى‏کرد، آن‏جا که من، خداوند عشق لقب داشتم با فرشته‏اى برخورد کردم که سراپاى وجودش عشق بود…

خدایا چه دنیایى خلق کرده‏اى؟ چه آسمان‏هاى بلند، چه گل‏هاى رنگارنگ، چه دریاها، چه کوه‏ها، صحراها، جنگل‏ها، چه دل‏هاى شکسته‏اى، چه روح‏هاى پژمرده‏اى، چه دردهاى کشنده‏اى، چه عشق‏ها، چه فداکارى‏ها، چه اشک‏ها و چه حرمان‏ها…

عجیب آن‏که، بزرگى و عظمت انسان را، در درد و غم و حرمان قرار دادى، جهان را بدون درد و ناله و حرمان نمى‏خواهى. ما هم عشاق وجود توییم که دل‏سوخته و دست و پا شکسته به سویت مى‏آییم. تو، ما را در آتش غم سوزاندى و خمیره خاکى ما را با کیمیاى عشق، به روحى فوق زمین و آسمان‏ها مبدل کردى که جز تو نمى‏خواهد و جز تو نمى‏پرستد.

ژانویه ۱۹۷۶

بحبوحه جنگ بود، رگبار گلوله از دو طرف مى‏بارید، صداى سنگین و موزون »دوشکا« هیبتى خاص به معرکه مى‏بخشید.

جنگ‏آوران کتائبى در عین‏الرّمانه(۱۵) در نقاط مرتفع در کمائن مسلح و مجهز تیراندازى مى‏کردند و هر جنبنده‏اى را در شیاح(۱۶) شکار مى‏کردند.

جنگ‏آوران مسلمان، پشت دیوارها، پشت کیسه‏هاى شن، در مخفى‏گاه‏هاى مختلف کمین کرده بودند. ابتکار عمل، به دست کتائب بود و مسلمانان جنبه دفاعى داشتند و گاه‏گاهى براى خالى نبودن عریضه، انگشت روى ماشه مسلسل فشار داده، بدون هدف دقیق رگبار گلوله به‏سوى عین‏الرّمانه سرازیر مى‏کردند.

ما، در طول شیاح، سه مرکز دفاعى به‏عهده گرفته بودیم که خطرناک‏ترین آن‏ها نزدیک خیابان اسعداسعد بود. مطابق معمول براى سرکشى و دلجویى از جنگ‏آوران حرکت، همه روزه به دیدار مراکز مختلف آن و جوانان جنگنده آن مى‏رفتم، با آن‏ها مى‏نشستم، چاى مى‏خوردم، پشت سنگر را بازدید مى‏کردم. مواقع کتائبى‏ها را از دور مى‏دیدم، گاهى نقشه مى‏کشیدم، گاهى طرح مى‏دادم و خلاصه ساعاتى را در میان جنگ‏آوران مى‏گذراندم.

موازى خیابان اسعداسعد، خیابان کوچکى است به‏نام شارع خلیل، که همچون اسعد هدف تیراندازان کتائبى است و هر جنبنده‏اى در آن، هدف گلوله قرار مى‏گیرد.

در کنار این خیابان، پشت دیوارى بلند ایستاده بودم و دزدکى از کنار دیوار به عین‏الرّمانه نگاه مى‏کردم و کمین‏گاه‏هاى آن‏ها را بررسى مى‏نمودم.

خیابان ساکت بود، پرنده‏اى پر نمى‏زد، حتى صداى گلوله خاموش شده بود، سکوتى وحشتناک‏تر از مرگ سایه گسترده بود…

و من در دنیایى از بهت و ترس و ناامیدى سیر مى‏کردم…

آن طرف خیابان، در فاصله ۱۰ مترى خانه‏اى بود که بچه‏اى دو یا سه ساله در آن بازى مى‏کرد، در خانه باز بود و یک‏باره بچه به میان خیابان کوچک دوید…

- بدون اراده فریادى ضجّه‏وار و رعدصفت که تا به‏حال نظیرش را از خود نشنیده بودم، از اعماق سینه‏ام به آسمان بلند شد…

نمى‏دانم چه گفتم؟ و چه حالتى به من دست داد؟ و انفجار ضجّه‏ام چه آتشفشانى برانگیخت؟…

اما فوراً مادرى جوان و مضطرب جیغى زد و با موى ژولیده و پاى برهنه به میان خیابان دوید… هنوز دستش به دست کودک نرسیده بود که صداى تیرى بلند شد و بر سینه پرمهرش نشست! چرخى زد و با ضجه‏اى دردناک بر زمین غلطید، دستى به سینه گذاشت که از میان انگشتانش خون فواره مى‏زد و دست دیگرش را به سوى بچه‏اش دراز کرده بود و مى‏گفت آه فرزندم! آه فرزندم!

من دیگر نتوانستم تحمل کنم، جاى صبر نبود، خطر مرگ و ترس از خطر. دیگر جایى از اعراب نداشت، با سرعت برق، خود را به وسط خیابان رساندم و با یک ضرب بچه را بلند کردم و با یک خیز دیگر، خود را به طرف دیگر خیابان به داخل خانه کشاندم…

گلوله مى‏بارید و مسلماً تیراندازان ماهر کتائبى منتظر این لحظه بودند، اما شانس بود و حساب احتمالات، تا از میان گلوله کدام یک، را به خاک بیاندازد…

وارد خانه شدم، بچه زیر بازویم دست و پا مى‏زد، به سمت مادر توجه کردم، دیدم هنوز دستش طرف فرزند دراز است و دیدگانش نگران ماست! وقتى از سلامتى ما اطمینان یافت آهى دردناک کشید و سرش را بر زمین گذاشت و دستش نیز بر زمین افتاد…

بچه را در گوشه‏اى گذاشتم و آماده شدم تا خود را براى نجات مادر به مهلکه بیاندازم… تمام این حوادث یکى دو ثانیه بیش‏تر طول نکشید ولى آن‏قدر مخوف و دردناک و ضجه‏آور بود که تا اعماق استخوان‏هایم نفوذ کرد…

در این وقت دوستان رزمنده‏ام نیز فرا رسیده بودند و بى‏مهابا از هر گوشه‏اى، رگبار گلوله را همچون باران به سمت عین‏الرّمانه سرازیر کردند و پرده‏اى از گلوله براى حمایت ما به وجود آوردند.

در این موقع، به وسط خیابان رسیده بودم و جنگنده‏اى دیگر نیز کمک کرد و در مدتى کم‏تر از یک ثانیه مادر را به خانه کشاندیم…

بچه، خود را در آغوش مادر انداخت و مادر آهى کشید و بچه را بر سینه سوراخ شده خود فشرد، بچه گریه مى‏کرد و از گوشه چشم مادر قطره‏اى اشک سرازیر شده بود…

اشک سرور، اشک شکر براى نجات فرزندش…

اما آرام آرام دست مادر شل شد و چشمان خسته‏اش به سمت گوشه‏اى خشک شد. آرى مادر جان داده بود و بچه هنوز گریه مى‏کرد…

زن‏ها و بچه‏هاى همسایه جمع شده بودند، شیون مى‏کردند، فریاد مى‏نمودند، مى‏آمدند و مى‏رفتند، شلوغ و پلوغ شده بود…

اما من در دنیاى دیگرى سیر مى‏کردم، دور از مردم، دور از سر و صدا، دور از معرکه جنگ، به این کودک خیره شده بودم، کودکى که جنایت کرده بود! چه جنایتى!

مادرش را به کشتن داده بود و در عین حال بى‏گناه بود و از صورت معصومش و چشمان اشک‏آلودش و لب‏هاى لرزانش پاکى و صفا و نیاز به مادر خوانده مى‏شد…

به‏صورت این مادر فداکار نگاه مى‏کردم که دستش بر سینه‏اش و پنجه‏هایش در میان خونش خشک شده بود. گوشه چشمانش هنوز اشک‏آلود بود و در گوشه لبش لبخند آرامش و آسایش خوانده مى‏شد.(۱۷)

۲۵ ژانویه ۱۹۷۶

خدایا دلم گرفته، نمى‏توانم نفس بکشم، نمى‏خواهم بخندم، نمى‏توانم بگریم، خواب و خوراک از سرم رفته، قلبم شکسته، روحم پژمرده و انسانیتم کشته شده. گویى سنگم، گویى دیگر احساس ندارم. شدت احساس آن‏قدر غلیان کرده و آن‏قدر مرا سوخته که دیگر وجودم از احساس درد و غم به اشباع رسیده است.

از کنار جوانى مى‏گذرم که بر خاک افتاده، خونش گرم و روان است. جراحاتى عمیق، که در حالت عادى مرا منقلب مى‏کند و قادر به دیدنش نیستم. بدن چاک شده، جمجمه خرد شده، به خاک و خون آغشته، لباس‏هاى پاره‏پاره و بدن خونین نیمه‏عریان بر روى خاک افتاده… و چقدر عادى مى‏گذرم!

آه، دوستم چشمش را از دست داده و سر خونینش با پارچه خونین بسته شده و مادر و خواهر و اقوامش با چه نگاه‏هاى تضرع و التماس به من نگاه مى‏کنند… آه، آن طرف دیگر دوست دیگرم افتاده.

آه خدایا، جوانى دیگر از دوستانم، به شدت مجروح شده و آن طرف دیگر افتاده و شاید در اثر عمق جراحات جان داده است.

آه خدایا چه بگویم؟ از میان این شهر(۱۸) سوخته و غارت‏شده مى‏گذرم. اجساد سوخته و عریان و سیاه شده در گوشه و کنار افتاده؛ بناهاى بلند واژگون شده، خانه‏هاى زیبا همه سوخته، مسلحین در هر گوشه و کنارى پراکنده‏اند و عده‏اى بى‏شرم، مشغول دزدى و سرقت باقیمانده‏هاى این خانه‏هاى سوخته. چه غم‏انگیز؟ چه دردناک؟ و غم‏انگیزتر از همه آن‏که هنوز اجساد کشته‏ها و سوخته‏ها، همه‏جا پراکنده است و این مردم بى‏احساس، از کنار این کشته‏ها آن‏چنان بى‏خیال مى‏گذرند که گویى ابداً انسانى وجود نداشته… انسانیتى باقى نمانده است.

این‏جا دامور شهر عشق،شهر زیبایى، شهر قدرت و شهرغرور وجاه‏طلبى بود. عربده‏هاى مستانه »هل من مبارز« همیشه شنیده مى‏شد. ستمگران در آن خانه کرده بودند، گاه و بیگاه راه را بر روندگان مى‏بستند و آدم‏ها را مى‏کشتند، جوانان را شکنجه مى‏دادند، به مردم اهانت مى‏کردند و امنیت را از عابرین سلب کرده بودند. چه خون‏ها ریخته شد! چه اشک‏ها، چه غم‏ها و دردها، چه شکنجه‏ها و چه جنایت‏ها! هر روز مسلسل‏هاى کتائبى، در خیابان مرکزى رژه مى‏رفتند و از مردم زهر چشم مى‏گرفتند، هر روز، جنوب را با بستن راه تهدید مى‏کردند. گاه و بى‏گاه، با رگبار گلوله سکوت را و آرامش را در هم مى‏شکستند، بالاخره تقدیر، فرمان داد تا طومار زندگى این شهر پیچیده شود. آتش جنگ برافروخته شد، جنگندگان از همه اطراف هجوم آورند، از زمین و آسمان، آتش مى‏بارید، حتى هواپیماهاى دولتى به کمک مدافعین شهر آمدند و مهاجمین را به گلوله بستند و مواضع آنها را بمباران کردند. صدها نفر به خاک و خون افتادند؛ همه شهر به آتش کشیده شد. همه ساختمان‏ها تقریباً خراب شد و از این شهر بزرگ جز نمایى دردآلود و حزن‏انگیز باقى نماند.

۱۹۷۶

من با ایمان به انقلاب، قدم به این راه گذاشته‏ام و همه‏روزه در معرض مرگ و نیستى قرار گرفته‏ام. ولى براساس ایمان به هدف و آزادى فلسطین، از مرگ نهراسیده‏ام و همه خطرات را با آغوش باز استقبال کرده‏ام. امروز، ایمان من به این انقلابیون از بین رفته است، قلبم راضى نیست، قناعتى ندارم. خصوصیات انقلابى را در اینان نمى‏یابم و فکر نمى‏کنم که اینان قصد آزادکردن فلسطین را داشته باشند و هرچه سعى مى‏کنم که خود را راضى نمایم و قلبم را قانع کنم که مقاومت فلسطینى همان »شعله مقدسى است که براى آزادى انسان‏ها باید نگاهش داشت و با قلب، جان و روح خود باید از آن محافظت کرد…«(۱۹)

ولى متأسفانه قادر نمى‏شوم خود را راضى کنم یا اقلاً خود را گول بزنم و در تخیلات شیرین انقلابى همچنان سیر کنم و شربت شیرین شهادت را آرزو نمایم…

در مقابل مى‏بینم که اینان با زور مى‏خواهند مرا راضى کنند و به قلبم قناعت بپاشند و روح آشفته‏ام را تسکین دهند ولى قادر نیستند، زیرا، قناعت قلبى و ایمان زائیده زور نیست…

در عین حال، نمى‏توانم نه خود را گول بزنم و نه ناراحتى قلبى خود را کتمان کنم… به من ایراد مى‏گیرند که چگونه جرأت مى‏کنى در سرزمین مقاومت زندگى کنى و ایمان به ایشان نداشته باشى و هنوز زنده باشى؟ ایرادکنندگان، دوستان مصلحى هستند که فقط حقایق موجود را گوشزد مى‏کنند… ولى من، منى که با حیات خود، انقلاب را خریده‏ام همیشه حیات را در کف دست تقدیم داشته‏ام، دیگر نمى‏ترسم که زورگویى حیات مرا بستاند، کسى نمى‏تواند با ترس از مرگ، مرا به زانو درآورد و راه غلطى را بر من تحمیل کند. انقلاب، مرا آزاده کرده است و آزادى خود را به هیچ چیز حتى به حیات خود نمى‏فروشم.

۱۹۷۶

اى حسین، اى شهید بزرگ، آمده‏ام تا با تو راز و نیاز کنم. دل پردرد خود را به سوى تو بگشایم. از انقلابیون دروغین گریخته‏ام. از تجار ماده‏پرست که به اسلحه انقلاب مسلح شده‏اند بیزارم. از کسانى‏که با خون شهیدان تجارت مى‏کنند متنفرم.

از این ماکیاول صفتانى که به هیچ ارزش انسانى پاى‏بند نیستند و همه چیز مردم را، حیات و هستى و شرف خلق را و حتى نام مقدس انقلاب را، فداى مصالح شخصى و اغراض پست مادى خود مى‏کنند گریزانم…

اى حسین، دلم گرفته و روحم پژمرده؛ در میان طوفان حوادث که همچون پر کاه ما را به این‏طرف و آن طرف مى‏کشاند، مأیوس و دردمند، فقط برحسب وظیفه به مبارزه ادامه مى‏دهم و گاه‏گاهى آن‏قدر زیر فشار روحى کوفته مى‏شوم که براى فرار از درد و غم دست به دامان شهادت مى‏زنم تا از میان این گرداب وحشتناکى که همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گلیم انسانى خود را بیرون بکشم و این عالم دون و این مدعیان دروغین را ترک کنم و با دامنى پاک و کفنى خونین به لقاء پروردگار نائل آیم…

اى حسین مقدس، روزگار درازى بود که هر انقلابى را مقدس مى‏شمردم و نام او را با یاد تو توأم مى‏کردم و او را در قلب خود جاى مى‏دادم و به عشق تو او را دوست مى‏داشتم و به‏قداست تو او را مقدس مى‏شمردم و در راه کمک به او از هیچ فداکارى حتى بذل حیات و هستى خود دریغ نمى‏کردم…

اما تجربه، درس بزرگ و تلخى به من داد که اسلحه و کشتار و انقلاب و حتى شهادت به‏خودى خود نباید مورد احترام و تقدیس قرار گیرد، بلکه آن‏چه مهم است انسانیت، فداکارى در راه آرمان انسان‏ها، غلبه بر خودخواهى و غرور و مصالح پست مادى و ایمان به ارزش‏هاى الهى است. مقاومت فلسطینى براى ما به صورت بت درآمده بود و بى‏چون و چرا آن را مى‏پذیرفتیم و مى‏پرستیدیم و راهش را، کارش را و توجیهاتش را قبول مى‏کردیم. اما دریافتیم که بیش از هر چیز، انسانیت و ارزش‏هاى انسانى و خدایى ارزش دارد و هیچ‏چیز نمى‏تواند جاى آن را بگیرد. باید انسان ساخت، باید هدف را براساس سلسله ارزش‏ها معین نمود و معیار سنجش را فقط و فقط بر مبناى انسانیت و ارزش‏هاى خدایى قرار داد.

اى حسین، امروز نیز تو را تقدیس مى‏کنم، اما تقدیسى عمیق‏تر و پرشورتر که تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مى‏ورزد و تو را مى‏خواهد و تو را مى‏جوید.

اى حسین، دردمندم، دلشکسته‏ام و احساس مى‏کنم که جز تو و راه تو دارویى دیگر تسکین‏بخش قلب سوزانم نیست…

اى حسین، من براى زنده‏ماندن تلاش نمى‏کنم، از مرگ نمى‏هراسم، به شهادت دل بسته‏ام و از همه چیز دست شسته‏ام، ولى نمى‏توانم بپذیرم که ارزش‏هاى الهى و حتى قداست انقلاب، بازیچه سیاست‏مداران و تجّار ماده‏پرست شده است.

۱۹۷۶

هنوز به استقبال خدا نرفته‏ام

هنوز مى‏ترسم که خداى بزرگ را، رو در رو ملاقات کنم و مى‏ترسم که به خانه‏اش قدم بگذارم. هنوز خود را آماده پذیرش مطلق او نمى‏بینم و هنوز در گوشه‏هاى دلم خواهش‏هاى پست مادى وجود دارد. هنوز زیبارویان دلم را تکان مى‏دهند و هنوز دلم در گرو مهر همسرم مى‏لرزد. هنوز یاد دردناک کودکان فرشته‏صفتم، روح مرا سراپا مملو از درد و اندوه مى‏کند. هنوز دست از حیات نشسته‏ام و هنوز جهان را سه‏طلاقه نکرده‏ام. هنوز مهر زندگى در عروقم مى‏دود و هنوز از همه چیز به کلى ناامید نشده‏ام. هنوز قلب و روح خود را یکسره وقف خدا نکرده‏ام و بر کثیرى از آرزوها و امیدها خط بطلان کشیده‏ام، مقادیرى از خواهش‏ها و لذات را فراموش کرده‏ام و از بسیارى مردم، دوستان و کسان قطع امید نموده‏ام. اما… خود را گول نمى‏زنم، اما در زوایاى دلم آرزو و امید و خواهش وجود دارد. هنوز یکسره پاک نشده‏ام، هنوز دلم جایگاه خاص خدا نشده است. لذا از ملاقاتش مى‏گریزم، با این‏که در حیات خود همیشه با او راز و نیاز مى‏کنم، همیشه او را مى‏خوانم، همیشه در قدومش اشک مى‏ریزم.

همیشه در خلوت شب‏هاى تار با او راز و نیاز مى‏کنم. همیشه دلم از شور عشقش مى‏سوزد، مى‏طپد و مى‏لرزد. همیشه مردم را به سوى او مى‏خوانم. همیشه به سوى او مى‏روم و هدف حیاتم اوست.

اما، اما هیچ‏گاه رو در رو و بى‏پرده در مقابل او ننشسته‏ام. گویى، مى‏ترسم از شدت نورش کور شوم. هراس دارم از جلال کبریایى‏اش محو گردم. شرم دارم که در مقابلش بنشینم و در دلم و جانم چیز دیگرى جز او وجود داشته باشد.

او را خیلى دوست مى‏دارم. او خداى من است. محرم راز و نیاز من است. همدم شب‏هاى تار من است. تنها کسى است که هرگز مرا ترک نکرده است و من نیز هرگز یادش را از ضمیر نبرده‏ام.

سراپاى وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست، اما از او مى‏ترسم، از حضورش شرم دارم، دائماً از او مى‏گریزم، او را مى‏خوانم، از پشت پرده با او راز و نیاز مى‏کنم، با او مکاتبه مى‏کنم، همه را به سوى او مى‏خوانم، براى لقایش اشک مى‏ریزم، اما همین‏که او به ملاقات من مى‏آید من مى‏گریزم، مخفى مى‏شوم، در سکوتى مرگ‏زا فرو مى‏روم. جرأت ملاقاتش را ندارم. صفاى حضورش را در خود نمى‏یابم.