منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
دراین وبلاگ چه مطالبی بیشتر موردنیاز شما می باشد؟؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
گالری عکس دفاع مقدس


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ساعت و اوقات شرعی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی
تماس بامدیر وب
تماس با ما
ترجمه متن
قرآن آنلاین
مشاهده و دریافت کد
قاب عکس شهدا
درباره ما

این وبلاگ برای شناخت هرچه بیشتر شما عزیزان ازبسیج و شهدای دفاع مقدس در اختیارتان قرار می گردد.

مدیروبلاگ حمیدرضایی

(( سلام بر امام خمینى، اسطوره زمان كه از فیضیه برخاست و كاخ ظلم و ستم فرعونیان را لرزاند و فرو پاشاند. او از سلاله پاك رسول خدا(ص) ،از تبار ابراهیم و از خاندان پیامبران بزرگ الهى است.او از نژاد حسین (ع) ،پاسدار حریم اسلام و تجلى بارز روحانیت اسلام.))

فرازی از وصیت‌نامه
شهید اسدالله بزرگ خانقاه


بسیج لشگر مخلص خداست.
امام خمینی (ره)


کلام شهدا

یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.

شهید مجتبی طبرانی

خاطره
ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

منبع : یادگاران ص 19
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
منتخب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
سایت های مراجع تقلید
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
Online User 

کد گرد شدن دو گوشه عکس

دعای فرج
موضوعات


شهادت دكتر بهشتی و 72 تن از یارانش

تیرماه، حقیقت تلخی است. واقعیّتی است شناور در خون و خاكستر. هوای مچاله و خنجر هفتم تیر، هنوز در سرها تیر می كشد. زمزمه های ناتمام، بر سنگفرش های سرچشمه می خشكد و بوی مرگ، بر تمام درها می كوبد. من همچنان رها هستم! در این همه هراس شفّاف. گردنه های تنم، سُمكوب حرامیان وحشت است. من رها شده ام در جویبار تاول و ترس. لحن كلامم سوخته است. قدّم نمی رسد تا سرم را از روی طاقچه های پرتت بردارم. می خواهم به دست هایم و به هوایم زل بزنم. می خواهم تمام دقیقه های پنهان و آشكار را بگریم. رودی از رگ هایم خالی می شود. خونِ تازه كلمات را بر دیوارهای سوگوار تهران، انگشت می كشم.

تیر ماه، حقیقت تلخی است. هوای عصر گاه، سخت تشنه ام می كند. سرم را بر ورق ها و قلم های می چرخانم. بوی سوختگی و زجر زوایایم را می كاود و در واقعیّتی كشنده شناورم.

«كه شعر مرهم شیدایی ام نبوده و نیستتو را چگونه در این ناتوان خلاصه كنم
درست ساعت پنج سه شنبه هفتم تیرنشسته ام كه تو را در زمان خلاصه كنم»

تابستان در تمام حنجره ها گره خورده است. ثانیه ها تمام راه را گریان آمده اند شقاوتِ یك بمب ساعتی ـ مهیب و نفس گیر ـ زیر كاغذها و صندلی های می لولد. تیرماه! تیرماه! و مرگ است كه تلخ می آید و تلخ می گذرد...

بلندم كن! ای نجوای ایستاده بر گذرگاه! بلندم كن. آواری تلخ، شانه هایم را می فشرد. این هوای سوخته را نمی توانم نفس بكشم. خورشید است كه خونین و عصبی، بر واپسین ستیغ ها درنگ كرده است.

حق دارد خوشید اگر بیراهه های خواب شبانگاه را گم كند.

روزنامه ها ـ مچاله و پیر ـ در زاویه های خشم خویش ورق خورده اند. خبر تلخ است. خبر برآمده از بغض های دنیاست. ناتوانی سقف ها را قلم چون چتری بر سر می كشد ـ آوار مصیبت را در خود صفحات زمان می پیچم و تن به دیوارهای ویران می دهم.

عطر بهشتی

این بار، ابرهای مسموم جهالت، نتوانستند «انفجار نور» را تاب بیاورند.

هفتاد و دو گل سرخ، به یاد هفتاد و دو كبوتری كه در ظهر عاشورا، به افق های خونین پر كشیدند، پرپر شدند.

بمب سرسپردگان جهالت، این بار «خانه ملّت» را به خاك و خون كشید.

آن روز، عطر گل های سرخ پر پر شده، مشام شهر را خون آلود كرده بود.

آن روز، روزنامه ها به جای خبر مجلس، بوی خون را انتشار دادند؛ خونی كه برای محكم تر شدن ریشه های درخت «انقلاب» مظلومانه بر زمین ریخته شد.

آن روز، دشمنان شهر لاله ها، «دموكراسی» را به گونه ای دیگر معنا كردند.

آن روز، عطرِ «بهشتی» هفتاد و دو اثر سرخ، فوران كرد.

آن روز یاران «بهشتی» بهشتی شدند.

آن روز «بهشتی» بهشتی شد.

تمام ثانیه ها سوگوار می گذرند


ما راست قامتان جاودانه تاریخ خواهیم ماند

تابستان، بوی سوخته حادثه می دهد.

ردّ گام های خورشید، خاك را به آتش می كشد.

شقیقه های زمان، متورّم شده است.

صدای تیك تاك زمان، خبر از انفجاری مهیب می دهد.

شب رخنه می كند و در همه روزن ها، چیزی در جمجمه تاریخ تكان می خورد ـ اتفاقی تلخ ، سیاه تر از هر چه شب های ممتد و مكرّر.

صدای ضربان قلب زمین، زیر گام هایِ دژخیم حادثه تندتر می شود.

ظهر تابستان بر تن دقیقه ها عرق می كند.

سر بر دیواره های ویران می كوبم، بال های خستگی ام را پناهی نیست.

هر آن چه پروانه در شكاف سنگ ها به سكوت بر دقیقه های وحشی بال می كوبند.

حادثه نزدیك است؛ تیر ماه، غزلمویه تلخی را در دهان خویش زمزمه می كند. روزنامه های عصر سیاه پوش، در باد می چرخند و تهران بر سر می كوبد حادثه تلخ مجاور را.

مجلس، بوی ترانه های سوخته می دهد؛ بوی بال های رها در آسمان، بوی تند فاجعه.

تلنگری به صدای كبوتران می خورد، آسمان در بال های گسترده پروازشان خلاصه می شود.

كدام دقیقه روشن، كنار چشمه ماه نفس تازه می كنید كه صدای بال هایتان، افلاك را به تحیّر می كشاند؟

مجلس بر سینه می كوبد اندوه نفس گیرش را همه جا در غبار حل می شود، دست های شیطان زبانه می كشد. از زاویه ها شهر، حادثه یكبار دیگر خونِ تاریخ را می مكد؛ آن گونه كه در شریان های زمان، به جای خون، اندوه موج می زند.

سقف ها و دیوارها، گرد و غبار حادثه، خون و خاكستر، شقیقه های ملتهبِ حادثه سقف ها در هم می پیچند، دیوارها در هم می ریزند، تمام ثانیه ها سوگوار می گذرند.

تابستان عزادار بر پیشانی داغمه بسته تاریخ، مشت می كوبد، تیر ماه، در هفتمین روز خویش، آخرین نفس هایش را در دود و خاكستر و خون می كشد.

عطش پرواز، آسمان ها چنگ می اندازد و ساعت، روی پنجمین تلاش بیهوده خویش در لابه لای عقربه های در هم گره خورده، خواب پرواز می بیند.

بهشتی، دریا بود

«بهشتی» را نمی توان در یك نام خلاصه كرد / او فراتر از یك نام بود / زندگی را عاقلانه دریافت، عارفانه زیست و عاشقانه بدرود گفت / نمی خواست باشد، امّا خطّی از زنده بودنش نباشد / زندگی تكاپو بود برایش / و او به سان دریا كه اگر بایستد مرداب خواهد شد / اخلاق را در مكتب اهل بیت علیهم السلام خوانده بود / و آموخته بود كه شیفته خدمت باشد نه تشنه قدرت / «بهشت را به بها می دهند نه به بهانه / اگر نبود چشم های دیده بانه اش و دست هایی كه دستگیره اطمینان انقلاب بودند چه بسا كشتی تلاطم مردم به ساحل نمی رسید / و اگر پروانگی اش نبود چه بسا كه تاریكیِ پس از خاموشی شمع گسترده شده بود و صبحی در پی نمی آمد / و اگر نبود قدم رنجه هایی كه متحمل شد چگونه دری از آرامش بر دل های رنج دیده گشوده می شد؟ / «بهشتی» یك نام نبود / یك «معنی» بود. ساری و جاری كه دمیده می شد و حیات می بخشید / و زیستن اش تمام تبلور مفهومی دیگر به ژرفای یك عرفان، بلندای یك اراده / او نخواست بزیَد در حالی كه نداند چرا و چگونه؟ / فلسفه زیستن اش حسینی زیستن بود، بر نتابیدن ظلم، بر نتابیدن هر آنچه كه داغ یزیدی زیستن به پیشانی داشته باشد. بهشتی یك نام نبود / یك «ملت» بود، یك فردِ متجلی در اجتماع، یك اجتماعِ متجلی در یك فرد / دست هایش را گشوده بود تا ابدیت را در آغوش بگیرد / حصار تنگ زمان و مكان را در نوردیده بود / و از این رو شهادتش نه پایان بلكه روزنی بود به رهایی تا رسیدن با فراسوی اوج / او از نمودها گذشته بود تا به وجودی برسد كه اصیل ترین است / دنیا برای او كوچك بود. دنیا البته برای آنان كه دلشان بزرگ تر از حجم نگاه دیگران است، كوچك است / بهشتی یك نام نبود / «مظلومیت» بود و پاسخ مظلومیت بشر را خدا می دهد / آن «تراژدی دیرین» كه گردانندگان تاریخ را در كمین نشسته است، روح ستیز را در او یافته بود، ستیز یا جبر! / آنان كه او را نشانه رفتند خوب دانسته بودند چه كسی را نشانه بروند / مالك اشتر زمانه! / مظلوم بهشتی! / بهشتی را نه می شود در یك نام خلاصه كرد، نه در جمله گفت ونه در یك شعر سرود / بهشتی یك «دریا» بود / و دریا نه «خشك شدنی» است، نه «تمام شدنی» است و نه «خلاصه شدنی».

ایران پُر از بهشتیه

بهشتی، ای منطقِ منطبق با حقیقت! ای حقیقتِ حضور! درود بر تو باد كه در اعتقادِ تو اعتدالی بود و در اعتراض تو اعتباری.

دستی به بدرقه داشتی و چشمی به ظهور.

قلبت پر از عاطفه بود و لبریز از رابطه.

ریشه هایت را درخت ها می دانستند و سرسبزیِ اندیشه ات را بهارها.

شهادت در باورِ تو بود. در باورت بود كه «مَثَل شهید، مَثَل شمع است كه خدمتش از نوعِ سوختن است و فانی شدن و پرتو افكندن تا دیگران در پرتو این نیست شدن بنشینند و آسایش یابند»

بهشتی! درود بر تو و سلام به حماسه تو كه می سوزم و می گریم؛ كه اشك ریختن به شهید، حركت در موجِ اوست و نگریستن به پرواز در اوجِ او.

بهشتی! مغزِ متفكر شورایِ انقلاب! درود بر تو كه استادِ تو امام بود و شاگردانِ تو یك ملّت.

تو ایستادی و باور داشتی كه: «روزی كه گردونه همیشه پوینده مبارزه ملّت، در سازماندهی استواری بیفتد باید اطمینان داشت كه جرثومه های ضد انقلاب نمی توانند به آن نزدیك شوند».

ای افتخار آفرینِ عرصه عزت و آزادی! كدام افتخار برای تو بالاتر كه بگویی «طلبه ای هستم كه هر چه از دستم برآید به این انقلاب خدمت كنم». بهشتی! دل دلبستگیِ انقلاب! هیچ دلبستگی نتوانست جرأت هجرت تو را از این دنیا بگیرد. تاریخ را برای خود ساختی و از حضیض ذلت و مذّمت به اوجِ غیرت و رفعت و شوكت رهسپار شدی، تا نشان دهی كه ستار شدن، تلاطم سوختن است و جریان جان باخت.

در زیر بیرق یكدلی و یكرنگی ایستادی و سرودی به رنگ آزادی سر دادی و تمامِ پرندگانِ بی پروا را به زمزمه باران دعوت نمودی.

بهشتی! رابطه آلوده ظلم و عصیان را به آتش كشیدی و عشق و بندگی را به شعشعه وسیع سعادت و رهایی پیوند دادی.

بهشتی! ای مطلعِ سرخِ انقلاب! درود بر تو باد، كه در هیچ كجای حادثه ها توقف نكردی و «حركت» و «فریاد» را تا آخرین نفس خویش به خاطر داشتی.

فارغ التحصیل رشته عرفان بودی و طلبه نور كه مراقبه را می شناختی و محاسبه را همواره به خاطر داشتی.

مؤمنی متخصص بودی كه در ایمان تخصص داشتی و در عشق ورزی به میهن، مهارت.

می خواستی تشنگان حقیقت را از چشمه زلالِ عشق و عرفان و عقیده سیراب كنی، منطق و منش تو، نه زبانه شمشیر بود و نه شمشیر زبان، كه مهربانی بود، مروت عشق بود و همدلی.

بهشتی! حضورِ تو، هنر انقلاب بود.

تو موفقیت موّاج بودی و اندیشه ات سرشار از نشاط و شعور و عشق بود و قلبت لبریز از تپش عاطفه ها.

نه طغیان غرب و نه عصیان شرق، نتوانست خدشه ای بر باورِ بارانی تو وارد آورد. جهتِ عقربه اعتقاد تو رو به صدق بود و صفا، حق بود و عدالت، عفت بود و عطوفت، برادری بود و برابری، اخلاص بود و اخلاص.

شب بود و در تبسمِ تو گویی هاله ای از رنج موج می زد.

شب بود و بغض هزار پنجره باران، گلوی احساس تو را می فشرد. امّا دقیقه ای خنده از لبانِ تو كنار نمی رفت.

«نشانِ مرد مومن با تو گویمكه چون مرگش رسد خندان بمیرد»

به وداع ایستادی تا شكوهمندی مطمئن خویش را نشان تمام گرد و غبارها دهی.

به وداع ایستادی تا آخرین نیاز خویش را كه به او پیوستن است، در قنوتِ خویشتن بخوانی. به وداع ایستادی تا پرواز پروانه های نیایشِ خویش را در قنوت آخر به نظاره بنشینی. زمانِ آن رسیده بود كه خداوند وعده داده بود.

«ما كان لنفس ان تموت الا باذن اللّه كتابا مؤَجَّلاً؛ كه هیچ كس در این عالم نمی میرد، مگر به فرمانِ خدا و در هنگامی كه خدا معین نموده است» ساعت حدودِ هفت و نه دقیقه به افقِ فاجعه بود كه هوا روشن شد. بویِ خون و فریادِ خشكیده، بوی باروت و بغض های منفجر شده، با صدای اللّه اكبر آمیخته شد.

صدها خروار خاك و سنگ و سیمان و هزاران خروار دلگرمی، می خروشید و در بهت معلق ذرات، موج می زد. زمین، مبهوت بود و زمان گیج.

سرانجام، رسید آن چه را كه كودك «محله چهار سوق»، منتظر آن بود.

سرانجام به ما رسید آن چه مصیبت بود. داغدارِ این حادثه، امام رحمه الله بود و انقلاب.

شهادت، جان نثارانِ «در قربانگاه حزب»، تمام حنجره ها را سرشار از مرثیه ای تازه تر از داغ می نمود.

در آن فضایِ ملتهب از اتصال سیم و گرد و خاك و بوی خون، بوی عطر یاسِ مردانِ آسمانی بود كه زمین را غرق در شگفتی كرده بود.

بهشتی و یارانش رفتند تا بار سنگین مسؤولیت را به دوشِ شاهدان بگذارند و دور از همه جنجال ها و توطئه ها و نفاق ها و التهامات، چشم بر هم نهند.

شمع قامتِ بهشتی، این مصداقِ «نفس زكیه» به خاك افتاد امّا اندیشه بلند و نورانی اش تا همیشه پابرجاست.

هنوز كه هنوز است، در گویش زمان، این صدا طنین انداز است كه: «ایران پر از بهشتیه»


 

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic