تبلیغات
وبلاگ بسج وشهدای کشور - دروادی ادبیات و داستان / آخرین سنگر
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
دراین وبلاگ چه مطالبی بیشتر موردنیاز شما می باشد؟؟










آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
گالری عکس دفاع مقدس


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

ساعت و اوقات شرعی
ساعت فلش مذهبی اوقات شرعی
تماس بامدیر وب
تماس با ما
ترجمه متن
قرآن آنلاین
مشاهده و دریافت کد
قاب عکس شهدا
درباره ما

این وبلاگ برای شناخت هرچه بیشتر شما عزیزان ازبسیج و شهدای دفاع مقدس در اختیارتان قرار می گردد.

مدیروبلاگ حمیدرضایی

(( سلام بر امام خمینى، اسطوره زمان كه از فیضیه برخاست و كاخ ظلم و ستم فرعونیان را لرزاند و فرو پاشاند. او از سلاله پاك رسول خدا(ص) ،از تبار ابراهیم و از خاندان پیامبران بزرگ الهى است.او از نژاد حسین (ع) ،پاسدار حریم اسلام و تجلى بارز روحانیت اسلام.))

فرازی از وصیت‌نامه
شهید اسدالله بزرگ خانقاه


بسیج لشگر مخلص خداست.
امام خمینی (ره)


کلام شهدا

یا حسین، یا حسین، یا حسین آن قدر فریاد «هل من ناصرینصرنی »ات نافذ بود و آن چنان تنهایی ات سر آن تفتیده دشت برهوت دامان را به آتش کشید که اکنون در لبیک به تو ای وارث رسولان همه سختی ها را با لذت ایثار بر دوش خواهیم کشید.

شهید مجتبی طبرانی

خاطره
ناهار خونه پدرش بودیم . همه دور تا دور سفره نشسته بودم و مشغول غذا خوردن. رفتم تا از آشپزخونه چیزی برای سفره بیارم. چند دقیقه طول کشید. تا برگشتم نگاه کردم دیدم آقا مهدی دست به غذا نزده تا من برگردم و با هم شروع کنیم . این قدر کارش برام زیبا بود که تا الان تو ذهنم مونده.
شهید مهدی زین الدین

منبع : یادگاران ص 19
جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
منتخب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
سایت های مراجع تقلید
وصیت شهدا
وصیت شهدا
کاربردی
Online User 

کد گرد شدن دو گوشه عکس

دعای فرج
موضوعات



 دروادی ادبیات و داستان /  آخرین سنگر
 
 روایتگر: 

 بازهم زمین زیر پایم می‌لرزد. مثل اینكه مهمات ارتش عراق تمامی ندارد. صدای غرش گلولة توپ را كه می‌شنوم تا به زمین بخورد و هزار تكه شود زهرة من نیز می‌تركد و هزار تكه می‌شود. هاج‌و‌واج دوروبرم را نگاه می‌كنم. بچه‌های گروهان هركدام به كاری مشغول‌اند. اصلاً انگار كه نه توپی در كار است و نه خمپاره‌ای. نمی‌خواهم از جایم حركت كنم. به نظرم این قسمت امن‌تر است. زیاد هم توی چشم نیستم. دیگران نباید بفهمند كه چقدر می‌ترسم.
ـ علی‌اكبر! تو فكری. نكنه توپ به كشتیهات خورده و غرقشون كرده.

صدای شهروز است. نگاهش كه می‌كنم لبخندش محو می‌شود. كنارم می‌نشیند و می‌گوید: «چرا این‌قدر رنگت پریده؟»
می‌گویم: «یه كم سرم سنگینه.»
ـ حق داری. از دیشب كه عملیات شروع شده هیچ‌كدوم از بچه‌ها نتونستن چشم رو هم بذارن. نگا كن برات كنسرو آوردم تا بخوری، خودت كه به فكر خودت نیستی.
بی‌اختیار به آسمان نگاه می‌كنم. هر لحظه منتظرم تا گلولة توپ یا خمپاره‌ای‌ به زمین بخورد. شهروز هم آسمان را نگاه می‌كند و می‌گوید: «بیخود توی آسمون دنبال مَنّ و سلوی نگرد. همینم نخوری از دستت می‌ره‌ها.»
ـ‌ میل ندارم. خودت بخور.
ـ‌ چی می‌گی. دو, سه ساعت از ظهر گذشته. از دیشب تا حالا هیچی نخوردی. آخه چه مرگته. نكنه به سلامتی صدام مرده, عزاشو گرفتی.
برای اینكه بیش از این اصرار نكند كنسرو را از او می‌گیرم. شهروز با پشت دست، عرق پیشانی‌اش‌ را پاك می‌كند و می‌گوید: «توی این گرمای پنجاه درجه عرق‌سوز نشیم خیلیه.»
دلم می‌خواهد شهروز مرا به حال خود بگذارد. می‌ترسم متوجه ترس من بشود. این بار ‌گوشهایم را تیز می‌كنم، صدایی نمی‌آید.
شهروز می‌گوید: «من دیگه باید برم.»
صدایش می‌لرزد.
ـ دیدی دیشب صمد چه‌ جوری تیكه‌تیكه شد. اگه اون گلوله توپ جلوی پاش منفجر نشده بود... ای لعنت به این جنگ. از دیشب كه صمد شهید شده همش فكر می‌كنم... بی‌خیال، فقط هم‌خدمتی! اگه ما رو ندیدی حلالمون كن.
بی اختیار اخمهایم در هم می‌رود. شهروز دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و لبخند غمناكی می‌زند و بعد نیم‌خیز می‌شود و دولا‌دولا می‌رود. احساس می‌كنم تمام عضلات صورتم منقبض شده. حتی نمی‌توانم لبخند بزنم.
چشمانم می‌سوزند. بی‌خوابی امانم را بریده. از چند روز پیش كه گروهان ما در روستای سلمانیه مستقر شد تا برای عملیات، نزدیك خط مقدم باشیم یك ساعت هم درست نخوابیدم. دائم كابوس می‌بینم. ترس از عملیات، ترس از كشته شدن، اصلاً ترس از همه‌چیز آرامش را از من گرفته. كلافه‌ام. نباید بخوابم. حالا وقت خواب نیست. پلكهایم سنگین می‌شوند.

تمام رزمندگان در یك صف ایستاده‌اند. من كه در انتهای صف ایستاده‌ام ابتدای آن را نمی‌توانم ببینم. اما فرمانده را به‌راحتی می‌بینم. فرمانده به هر رزمنده كه می‌رسد لبخندی می‌زند و به سینة رزمنده نشان لیاقت می‌چسباند. ناگهان چشمم به مادرم می‌افتد كه خارج از صف ایستاده. مادر غمگین و ناراحت دست روی دست می‌زند و می‌گوید: «علی‌اكبر، چقدر به تو گفتم ترس رو زیر پات له كن.» فرمانده به همه نشان لیاقت می‌دهد به من كه می‌رسد مكثی می‌كند و نشانی با این عنوان به سینه‌ام می‌چسباند‌: «تنها سرباز ترسوی ارتش.» دوست دارم زمین دهان باز كند و مرا در خود فرو ببرد. زبانم بند آمده. مادر رویش را از من برمی‌گرداند و می‌گوید: «یادت باشه تو علی‌اكبری، پس مثل صاحب اسمت شیردل باش. خواری و خفت بسه.» ناپدری‌ام از راه می‌رسد و فریاد می‌زند: «دست‌وپا‌چلفتی. این بار دیگه با كمربند تنت رو سیاه می‌كنم. بعد هم می‌فرستمت سینه قبرستون تا بغل دست بابات جا خوش كنی. با آبروی من بازی می‌كنی؟»

دوباره زمین زیر پایم می‌لرزد. با وحشت از جا می‌پرم. قلبم می‌خواهد از سینه‌ام بیرون بزند. همه‌جا گرد و خاك است. چند بار با دست، چشمانم را می‌مالم. صدای ناله می‌شنوم. چند نفر از بچه‌های گروهان زخمی شده‌اند. امدادگری به‌سرعت از مقابلم می‌گذرد و به طرف مجروحی می‌دود. چشمم كه به مجروح می‌افتد خشكم می‌ز‌ند. شهروز است كه بیهوش، نقش بر زمین شده. دست راستش را كه می‌بینم دلم ریش می‌شود؛‌ دستی كه دیگر به بدن شهروز وصل نیست. تكه‌ای از دستش كمی آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده؛ بیچاره شهروز.

بوی خاك و باروت و رطوبت هوا با‌هم مخلوط شده و فضا را پر كرده. دهانم طعم بدی دارد. می‌خواهم بالا بیاورم. سرم درد می‌كند. نگاهم كه به تیربار می‌افتد سردردم بیشتر می‌شود. نمی‌دانم حالا بدون وجود كمكیهای خود چه كنم. صمد كه شهید شد؛ این‌هم از شهروز.

دیشب هنگام جابه‌جایی تیربار، وقتی صمد شهید شد آن‌قدر ترسیده بودم كه دو‌پایة تیربار را گم كردم. باید كاری انجام دهم. به طرف تیربار می‌روم تا آن را آماده كنم. اما متوجه می‌شوم به علت گرد و خاك زیاد، فشنگ قبلی در آن گیر كرده. بر بخت بد خود لعنت می‌فرستم؛ یك تیربارچی ترسو، بدون كمك, آن‌هم با یك تیربار بی‌خاصیت. بغض گلویم را می‌فشارد. هیچ كاری نمی‌توانم بكنم. خسته‌ام. سرم می‌خواهد بتركد. سرم را روی تیربار می‌گذارم. قطره اشكی از گوشة چشمم به پایین سُر می‌خورد. كاش می‌توانستم فریاد بزنم و به همه بگویم كه چقدر می‌ترسم. اگر تكه‌تكه شوم! صمد كه تكه‌تكه شد بهتم زد. هر امدادگری مشغول رسیدگی به مجروحی بود. یك جوان بسیجی به‌سرعت پتویی آورد و درحالی‌كه زیر لب چیزی می‌گفت تندتند تكه‌های بدن صمد را جمع می‌كرد و در پتو می‌گذاشت. تكه مغز صمد را كه در پتو گذاشت طاقت نیاوردم و بالا آوردم. فقط خدا می‌داند كه چه می‌كشم. نمی‌دانم با خدا حرف می‌زنم یا با خودم. می‌گویم: «حالا نمی‌شد تا دو ماه پیش، حصر آبادان رو می‌شكستن. همین گذاشتن منِ بدبخت اعزام بشم یاد آبادان بیفتن. راستی كه برای این عملیات یه شیری مثل من لازمه.»

ـ حمیدی حالت چطوره؟
صدای گروهبان دسته را كه می‌شنوم سرم را بلند می‌كنم. به احترام او نیم‌خیز می‌شوم. گروهبان یكم، نادری، دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و خودش كنارم می‌نشیند.
با ناراحتی می‌گویم: «تیربار گیر كرده. نمی‌دونم چی كارش كنم.»
نگاهی به تیربار می‌اندازد و می‌گوید: «فعلاً كه كاری‌اش نمی‌شه كرد، بیا این كلاشو بگیر. غنیمتیه. تیربار رو هم یه جایی قایم كن. بعد از عملیات بیا سراغش. فقط عجله كن. باید راه بیفتیم.»
كلاشینكف را می‌گیرم. اطرافم را به‌دقت نگاه می‌كنم. چشمم به پلی كه نزدیك جاده است می‌افتد. به نظرم, پل، نشان خوبی است. به طرف پل می‌روم. تیربار را نزدیك پل در زیر خاك پنهان می‌كنم تا روزهای بعد برای بردن آن برگردم. تیربار را كه مخفی می‌كنم متوجه می‌شوم گروهان حركت كرده و من از نفرات گروهان عقب مانده‌ام. دلم می‌گیرد. هرچند ثانیه صدای انفجاری تنم را می‌لرزاند‌. بی‌انصافها، هرچه هوا تاریك‌تر می‌شود بیشتر آدم را می‌ترسانند.
دستی شانه‌ام را لمس می‌كند. جا می‌خورم.
ـ خسته نباشی سرباز، خیلی تو خودتی.
به‌آرامی سرم را به طرف صدا برمی‌گردانم. همان بسیجی است كه تكه‌های بدن صمد را جمع كرد؛ یكی از بسیجیانی كه برای انجام عملیات با گروهان ما ادغام شده‌اند. نفس راحتی می‌كشم.
بسیجی سیبی را كه در دست دارد به من تعارف می‌كند.
ـ ممنونم، میل ندارم.
ـ جا موندی؟
دوست دارم با كسی درد دل كنم. ماجرای زخمی شدن شهروز و بعد هم كار نكردن تیربار را برای بسیجی تعریف می‌كنم. بسیجی بلند می‌خندد و می‌گوید: «امان از این گیربار. راستی‌راستی كه یكی از وظیفه‌نشناس‌ترین ابزار جنگی همین گیرباره. ناراحت نباش فقط تیربار تو نیست كه گیر می‌كنه. همشون همین جورن. حالا هم تیربار نشد یه چیز دیگه. اصلاً بهتره تو با من بیای. قراره من سنگر عراقیها رو پاكسازی كنم. بعضی از سنگرا هنوز پاكسازی نشدن. تو بیا مواظب من باش تا یه وقت عراقیها از پشت منو نزنن. موافقی؟»
خجالت می‌كشم مخالفت كنم. صدای انفجارهای دوروبر آزارم می‌دهد. برای اینكه كمتر بترسم تصمیم می‌گیرم با او صحبت كنم. می‌پرسم: «خدمت كردی؟»
سرش را تكان می‌دهد و می‌گوید: «آره، زمان انقلاب. دو ماه مونده بود كه خدمتم تموم شه از پادگان فرار كردم.»
با تعجب نگاهش می‌كنم.
ـ خب حالا تو بگو چند ماه خدمتی؟
ـ هفت ماه خدمتم. دوماهه كه اومدم جبهه.
ـ دو ماه هم خوبه. فرصت داشتی تا قبل از عملیات، خودت رو با محیط وفق بدی.
كمی مِن‌مِن می‌كنم و می‌گویم: «آره. اما نمی‌دونم چرا بعضیها این‌قدر می‌ترسن.»
ـ طبیعیه. اولش تا خودشونو پیدا كنن طول می‌كشه. بعدش براشون عادی می‌شه.
ـ درسته اما من یه سربازی رو می‌شناسم كه خیلی وقته اومده؛ اما هنوز هم مثل روز اول می‌ترسه. دوست نداره این‌جوری باشه‌ها، اما كاری‌اش نمی‌تونه بكنه. مادرش هم خیلی دوست داره پسرش نترس باشه. نصیحتش هم می‌كنه اما خب چه فایده. بیخودی از همه چی می‌ترسه.
بسیجی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید: «چی بگم والله. باید ببینه برا چی این‌قدر می‌ترسه. دیگه باید راه بیفتیم. حالا وقتشه.»
به‌ناچار همراهش راه می‌افتم. می‌گویم: «خب می‌ترسه دیگه، برا چی نداره.»
مكثی می‌كند و می‌گوید: «بی‌دلیل كه نمی‌شه. تا حالا فكر كردی كه چرا یه نفر كه سالها با یكی زندگی كرده وقتی طرف می‌میره حاضر نیست یه ساعت با جنازة اون تنها بمونه. چرا بعضی آدما حاضر نیستن شبها توی تاریكی، تو خونة خودشون بمونن. باید دید ریشة‌ ترسشون از كجاست.»
بسیجی ساكت می‌شود و اطراف را نگاه می‌كند. دوست دارم بیشتر حرف بزند. می‌گویم: «خب ریشة ترسشون چیه؟»
نفس عمیقی می‌كشد و می‌گوید: «نمی‌دونم، من كه روانشناس نیستم. ولی شنیدم كه بیشتر آدما ترسشون برمی‌گرده به زمان بچگی. شاید پدر و مادرشون اونا رو از چیزی ترسونده باشن یا یه همچین چیزی.»
دوباره ساكت می‌شود. می‌پرسم: «مگه می‌شه.»
بسیجی سرش را تكان می‌دهد.

بغضی گلویم را می‌فشارد. اگر حرفهای بسیجی درست باشد! مگر ممكن است ترس امروز من به خاطر رفتار بد ناپدری‌ام باشد؛ ترس از كمربند، ترس از مردن، ترس از سینة قبرستون، همیشه فریاد، همیشه تهدید. مادر فقط گریه می‌كرد...
بسیجی با دست سنگرهای عراقی‌ها را نشان می‌دهد و به طرف سنگرها می‌رود. من هم پشت سر او حركت می‌كنم. تفنگم را محكم در دست می‌فشارم. آب دهانم را به‌سختی قورت می‌دهم. با نگرانی اطرافم را نگاه می‌كنم. بسیجی به هر سنگر كه می‌رسد، یك نارنجك به داخل آن می‌اندازد. به سنگر آخر كه می‌رسد نارنجك دیگری را در دست می‌گیرد و ضامن آن را می‌كشد تا به داخل سنگر بیندازد. خوشحالم از اینكه همه‌چیز به‌خوبی تمام می‌شود. ناگهان یك عراقی كه در داخل سنگر پنهان شده است به طرف او می‌دود و محكم او را بغل می‌كند تا نارنجك را داخل سنگر نیندازد. هر دو باهم گلاویز می‌شوند.

عراقی را كه می‌بینم خشكم می‌زند. نمی‌دانم چه كار كنم. مثل مجسمه‌ای شده‌ام. نه می‌توانم كاری كنم و نه حتی می‌توانم فكر كنم. اگر شلیك كنم ممكن است بسیجی كشته شود و اگر شلیك نكنم شاید عراقی موفق شود. شاید هم نارنجك منفجر شود و هر دو از بین بروند.
بسیجی كار زیادی نمی‌تواند بكند. یك دستش را روی نارنجك گذاشته تا منفجر نشود. مثل اینكه عراقی هنوز متوجه نشده كه ضامن نارنجك كشیده شده. سعی دارد هرجور شده نارنجك را از دست بسیجی دربیاورد.
باید كاری كنم. اما انگار پاهایم را بسته‌اند. خود را دلداری می‌دهم و با خود می‌گویم: «باید دید خدا چی می‌خواد. این بسیجی با این روحیه‌ای كه داره خودش رو برا شهادت آماده كرده. اصلاً ترس حالی‌ش نمی‌شه. بهتره كاری نكنم.»
ـ یه كاری بكن سرباز، مگه سنگ شدی.

صدای بسیجی را كه می‌شنوم گیج می‌شوم. از خودم بدم می‌آید. بسیجی دربارة ترس چه می‌گفت‌؟ نمی‌دانم. اصلاً یادم نمی‌آید. مادر در خواب چه می‌گفت؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. خدایا می‌‌گفت‌‌: «علی‌اكبر.» می‌گفت: «علی‌اكبر مثل علی‌اكبر باش؛ شیردل.» از بچگی بیخودی ترسیدم. من مسلّحم. عراقی تنهاست. اما صلاح نیست جلو بروم. ممكن است نارنجك منفجر بشود و بلایی سرم بیاید. كلاشینكف را به طرف عراقی می‌گیرم. عراقی و بسیجی به هم چسبیده‌اند. كار دیگری نمی‌توانم بكنم. حضرت علی‌اكبر را صدا می‌زنم. دعا می‌كنم گلوله به عراقی بخورد. چشمانم را می‌بندم و شلیك می‌كنم. خدای من! اصلاً فشنگی در كلاشم نیست. دیگر فرصتی نیست. خواری و خفت بس است. نفس عمیقی می‌كشم. آرام می‌شوم. به‌سرعت به طرف آن دو می‌روم و بلافاصله با قنداق تفنگ، محكم ضربه‌ای به عراقی می‌زنم. عراقی تلوتلو می‌خورد. بسیجی فوراً نارنجك را به داخل سنگر پرت می‌كند و فریاد می‌زند: «بخواب.»
هر دو روی زمین می‌خوابیم. دستهایمان را روی سرمان قرار می‌دهیم. نارنجك منفجر می‌شود. دوروبرمان گرد و خاك بلند می‌شود. سكوت اطرافم را پر می‌كند. آرام سرم را بلند می‌كنم. نگاهم به بسیجی می‌افتد. نفس‌نفس می‌زند. نگاهش كه به من می‌افتد می‌خندد و می‌گوید: «می‌گم اخوی، انگار كه مرض اون گیربارت مسری بوده. حتماً یه سری به درمونگاه بزن. خدا رو شكر نمردیم و امداد غیبی هم دیدیم. همون كلاش بی‌فشنگ رو می‌گم. اون‌وقت می‌گن بسیجی‌ها بی‌كله‌ان.»
احساس می‌كنم بار سنگینی را از روی دوشم برداشته‌اند. لبخندی می‌زنم و می‌گویم: «اون سیبَ رو خوردی؟»

نویسنده داستان : مهدیه ارطایفه
منبع:  ادبیات داستانی